:::: MENU ::::

روزهای خوب بهاری

  • بعد از مدت‌ها امشب با فتوتی نشستیم و صحبت کردیم. یاد قدیم‌ها بخیر که شبانه‌روزمون رو با هم می‌گذروندیم…
  • چند روز پیش جلسه‌ی نخست «خانه‌ی تلاشگران مهر و ماه» برگزار شد. مفید نبود… یه تارنما هم می‌خوان.
  • بالاخره امروز هتل آپادانا تخت جمشید افتتاح شد. اگه یه ۲۰ روز دیگه بگذره می‌شه یک سال از امضای قرارداد با میراث. خسته نباشید باید گفت به همه‌ی بچه‌هایی که کلی زحمت کشیدن، به مدیرش و … (به هر حال قراره جمعه‌ها بریم برای تنیس و تفریح و … نمی‌شه تعریف نکرد دیگه)
  • دارم روی تارنمای خرید و فروش پارس ریتون کار می‌کنم.
  • بهاره یه تارنمای بهتر می‌خواد.
  • پس از یک و نیم ماه دوباره رفتیم تنیس.
  • سومین جلسه‌ی زبان برگزار شد. خیلی معلمم سخت‌گیره. کلی تمرین می‌ده. دوشنبه امتحان دارم…
  • از فردا صبح باید کلی کار برای شرکت انجام بدم. با این حساب شاید تارنمای جدید رو چند روزی متوقف کنم.

  • as soon

    I write as soon as possible

    one of my friends told me: "why do u speak with your blog readers when u don’t have any reader?"

    why? I did not and don’t write for any one. I only write for myself to remember that i did and wanna to do.

    then:

    I found a good job in a good company that work for Ericsson but I came back to desert: Birjand for study.

    but a good friend (Shirin Karimi) help me to handle the jobs. tanx Mrs.Karimi, tanx a lot….

    u can go to her weblog: http://passor.ir


    عاشورا، اوبانتا و خاتمی

    0. غزه هنوز غرق خونه. دلم می گیره وقتی بهشون فکر می کنم. آخرین آماری که دیدم این بود: 540 کشته و 2700 زخمی.

    1. برای این روزها نوشتم: «حسین آزاد زیست و سرفراز جان داد، حسینی باشیم». دو تا جواب برام اومد.
    یکی از آقای حمیدرضا روستا (خبرنگار) بود که گفت: «زنده باد. راستی سلام آقای عزیزی رو هم برسونید». قابل توجه آقای مرادی که من رو به پیشه کردن صبر دعوت کردند.
    دومی از دوست خوبم رضا فرح زاد بود: «حسین بیشتر از آب تشنه‌ی لبیک بود! افسوس که به جای افکارش زخم‌هایش را نشانمان دادند و بزرگ‌ترین دردش را تشنگی خواندند…». خیلی منقلبم کرد. یاد یه جمله افتادم که فکر کنم از مرحوم طالقانی هست: «حسین زمان و یزید زمانمون رو باید بشناسیم».

     

    2. این روزها وب‌گردیم زیاد شده. من سست عنصر -که نخورده مستم- هی تو این وب نگار و اون وب نگار خوندم که اوبانتا فلان، اوبانتا چنان… خر شدم. البته این قدر هم سست نیستم، راستش گرایش به لینوکس و به ویژه نرم افزار کد باز یه سابقه‌ی طولانی تو زندگی من داره. از زمانی که تو کنشگران، تو پروژه‌ی اسپیپ کار می‌کردم و حتا پیش از اون زمانی که رو نرم‌افزارهای CMS و HIS و MIS و از جور چیزا کار می‌کردم. یه زمانی جادی (همون کیبورد آزاد و همکار ما تو کنشگران) خیلی وسوسه‌ام کرد که برم به سمت لینوکس ولی مقاومت کردم تا این که پارسال امیر مسعودی (رفیقم و شریکم) یه لوح فشرده‌ی اوبانتا و کابانتا بهم داد و گفت حالش رو ببر. از اون موقع جدی‌تر شدم اما بازم ذهنی بود، نه عملی… خلاصه امروز صبح از خواب که پا شدم، دامن از دست برفت. لوح‌های فشرده رو آوردم. موندم کابانتا نصب کنم یا اوبانتا. بعد از پژوهش فراوان دیدم که اوبانتا با روحیه‌ی من بیشتر سازگاره. تصمیم گرفتم هم ویندوز داشته باشم و هم اوبانتا اما یه درایو بیشتر نداشتم. باید بیشترش می‌کردم. مرده‌شوی این نرم‌افزار Paragon رو ببرن که منو بدبخت کرد. هاردم پرید. هر کاری کردم تا حالا نشده برشون گردونم. الآن دارم ویستا نصب می‌کنم. با لپ تاپ بابام هم دارم غم نام می‌نویسم. الان تصمیم گرفتم تا چند ماه دیگه این ویندوز مزخرف رو هرچه زودتر به فراموشی بسپارم. الهی ذلیل شی بیل گیتس.

    3. امروز چند ساعت شبکه‌ی خبری پرس رو دیدم. زدم شبکه‌ی سه. یه کار خوب به نام «نجوای عاشورا» دیدم که زیرش نوشته بود مجید مجیدی. یه اتفاق کمیاب هم تو تلوزیون افتاد که تو یه مراسم عزاداری برای شهدای جنگ نشون می‌داد (چه ربطی به تاسوعا و عاشورا داره؟!!!)، رهبر و سمت راست تصویر نشون می‌داد که مث ابر بهاری می‌بارید و عمو محمود و رفیق انگلیسی‌اش که این روزها برخلاف چند مدت پیش خوب بهش حال می‌ده (علی لاریجانی) هی سینه می‌زدند. جالب‌تر از اون این بود که خاتمی رو دم در نشون می‌داد که ایستاده بود و یه ژست متفکرانه گرفته بود. کنارش هم چمران تکیه داده بود به دیوار. الآن هم یه برنامه‌ی عزاداری پخش می‌شه که این دفعه عمو محمود سمت راست صفحه هست و مث ابر بهاری گریه می‌کنه و من تو تصویر فقط 5 تا از محافظ‌هاش رو می‌بینم.
    نتیجه: #اگه سمت راست باشید مث ابر بهاری گریه می‌کنید. #اگه مجبور شدید دم در وایسید ژست متفکرانه بگیرید.
    پ.ن.1: دعوت شدم به مراسم عزاداری امام حسین که اصلاح طلب‌ها برگزارش می‌کنند. سخنران ها هم مهدی خانی و انصاری لاری هستند. نمی‌رم. هر چند که از نرفتن‌های من دلخورند اما نه به اندازه‌ی من.
    پ.ن.2: پی رو پی نوشت یک، داریم با دوستان یه کارهایی می‌کنیم. ان شا الله تا چند وقت دیگه خبرش رو می‌دم.
    پ.ن.3: خیلی دوست داشتم یه فیلم مستند درباره‌ی مراسم عاشورا تو بوشهر که ناصر تقوایی ساخته رو ببینم اما نشد.

    4. من یه کار غیر اخلاقی انجام دادم: این پیام گذار وب نگارم کد باز نیست. رایگان هم نیست. شرمنده‌ام.

    5. یه تصمیم اساسی دیگه هم گرفتم. می‌خوام قالب وب نگارم رو وب2یی کنم و یه کم هم رو سرعت بالا اومدنش کار کنم.


    در سوگ صلح

    در چاردیواری دنیای کوچکم
    در صفحه‌ای چند اینچی
    وسعت نبود تا تمام غمشان را ببینم…


    حسین درخشان (پدر وب‌نویسی ایران) در زندان

    وی خود را این‌گونه معرفی می‌کند: «اسم من «حسین درخشان» است، هفدهم دی‌ماه ۱۳۵۳ در محله «آب‌سردار» تهران به‌دنیا آمده‌ام و الان در شهر نیویورک زندگی می‌کنم… پس از ورود به دانشگاه به خاطر جو فوق‌العاده ناامید کننده‌ی آن‌روز دانشگاه و کل جامعه، روز به روز انگیزه‌ام را برای درس خواندن از دست دادم تا این‌که پس از گذراندن بیش از ۱۱۰ واحد و طی حداکثر مدت قانونی تحصیل و چند ترم مشروطی، قبل از اینکه اخراجم کنند خودم تصمیم به انصراف دادم و خلاصه با درجه‌ی فوق دیپلمی درسم را تمام کردم… پیشنهادی که به جلایی‌پور و شمس -گردانندگان روزنامه «عصر آزدگان»- درباره‌ی نوشتن یک ستون روزانه درباره‌ی اینترنت دادم، مورد توجه واقع شد و تا هنگام تعطیلی «عصر آزادگان» این ستون ادامه داشت. پس از آن، دو شماره برای «دانستنی‌ها» نوشتم که آن‌هم پس از سه هفته توقیف شد. بنابراین، یکی دو ماه بعد به روزنامه «حیات نو» رفتم… به خاطر آشنایی‌ با همایون خیری، یکی از تهیه‌کنندگان گروه دانش شبکه تلویزیون، به کار دربرنامه‌ای به‌نام «کاوش» دعوت شدم… پس از پنج، شش برنامه ظاهرا نامه‌ای از مقامات بالاتر شبکه آمد که مرا ممنوع التصویر می‌کرد. هرگز دلیلش را نفهمیدم… اما پس از چند هفته، ویزای مهاجرت به کانادا رسید و مجبور شدم ایران را ترک کنم… الان به جز نوشتن این وب‌لاگ و وب‌لاگ انگلیسی‌ام، وب‌سایت نیمه‌خبری دسته‌جمعی صبحانه را نگهداری می‌کتم. هر هفته برای برنامه‌ی روز هفتم در بخش فارسی بی.بی.سی یک برنامه‌ی صدایی ده دقیقه‌ای آماده می‌کنم. همچنین برگزیده‌ای از مطالب همین وب‌لاگ را به انتخاب مسوولین هفته‌نامه‌ی شهروند، هر سه‌شنبه در آن منتشر می‌کنم…» (منبع: گاه‌نگار سردبیر خودم)

    او را اتفاقی یافتم و با خواندن سرسری گاه‌نگار قدیمی (به نام هدر) و جدیدش (به نام بچه‌ی قلهک) را خواندم و از طرز تفکرش هیچ چیزی جز سردرگمی حاصلم نشد. تصمیم گرفتم گه گاه به او سری بزنم تا بیشتر بشناسمش اما چه سود که از دوستی (شهاب مباشری: قورباغه‌ای با جشمان قرمز) شنیدم که به جرم «جاسوسی برای اسرائیل» دربند است. تصمیم گرفتم که برای اعتراض متنی بنویسم و به جمع گروه «موافقت با حق بیان و مخالفت با زندانی شدن برای عقاید» بپیوندم.

    دوست دارم کمی بیشتر از حسین درخشان برایتان بگویم:

    0. به گفته‌ی «حسین .د» از فریب‌خوردگان جریان موسوم به اصلاحات که سال‌ها پیش از ایران گریخته و علیه مقدسات ملت ایران قلم می‌زد، بیشتر این فریب خورده‌ها از قرص‌های آرام‌بخش استفاده می‌کنند و بعضی از آن‌ها تا کنون یکی دوبار اقدام به خودکشی کرده‌اند. (تارنمای خبری ایرنا و خبری از دستگیری حسین درخشان)

    1. Derakhshan visited Israel as a Canadian citizen in January 2006. He stated that he went to Israel as a personal attempt to start a dialogue between Iranian and Israeli people… Derakhshan wrote in his blog in December 2006: “If the US attacked Iran, despite all my problems with the Islamic Republic, I’d go back and fight these bastards… I can’t let myself sit down for a moment and watch them make a Baghdad out of Tehran.”… In November 2007, Mehdi Khalaji, a fellow at a neo-conservative think-tank called Washington Institute for Near East Policy (WINEP), filed a $2 million libel and defamation lawsuit  against Derakhshan, over one of his blog posts in his Persian blog, in which he criticizes Khalaji for his service to the ‘enemies’ of his people and humanity. (wikipedia )

    2. چند روز پیش رفتم جلوی دانشگاه و یک سری کتاب خریدم. از جمله چهار، پنج‌تا از کارهای رضا امیرخانی و همین طور کتاب پیام فضلی‌نژاد که در آن من را عامل اطلاعاتی اسراییل معرفی کرده. جالب اینجا که همه را به طور تصادفی از کتاب‌فروشی موسسه‌ی کیهان خریدم و به آن آقای پیرمرد فروشنده هم عکسم را نشان دادم و گفتم که این منم که گفته جاسوس اسراییلیم. (گاه‌نگار بچه‌ی قلهک)

    3. یکی از خوبی‌های احمدی‌نژاد این است که اگر پای چیزی یا کسی بایستد، هیچ‌کس نمی‌تواند او را به زور و تهدید منصرف کند. این را در این چند سال تقریبا همه فهمیده‌اند، از جمله دشمنان او… من البته دلیل حمایت احمدی‌نژاد را می‌فهمم. کردان به شرط حرف‌شنوی از احمدی‌نژاد به وزارت کشور آمده و قرار است کارهایی را که پورمحمدی، به خاطر سرسپردگی‌اش به رفسنجانی یا هر دلیل دیگر، از آن‌ها تمرد می‌کرد، انجام دهد. به خصوص که وزارت کشور بزرگ‌ترین ابزار سیاست احمدی‌نژاد در تمرکززدایی یا دیستنرالایز کردن سیستم اداری، عمرانی، بودجه‌ریزی و کلا اداره‌ی ممکلت است و عمل‌کرد آن در واقع یک عامل تعیین‌کننده‌‌ در موفقیت یا شکست کل دولت احمدی‌نژاد است. (گاه‌نگار هدر)

    4. من پریشب رسیدم تهران و همان‌طور که خیلی‌ها و خودم هم حدس می‌زدیم، بر طبق روال عادی و قانونی، پاسپورتم در بدو ورود توقیف شد. حالا قرار است که بروم همین هفته و برای گرفتن آن اقدام کنم که معنی‌اش البته پرس و جویی است که طبیعتا و بر طبق پیش‌بینی منتظرم خواهد بود… هنوز از بازگشت به ایران پشیمان نیستم و امیدوارم که پشیمان هم نشوم. (گاه‌نگار هدر)

    5. تا حالا بیش از پنجاه پاسخ درباره‌‌ی این‌که با من چه برخوردی خواهد شد آمده است که باید به خاطرش از همه تشکر کنم. راستش نظر من هم همین است که اتفاق خاصی نخواهد افتاد. اول که من اصولا عددی نیستم با یک وبلاگ و چهار تا خواننده‌ای که این ور و آن ور دارم. دوم، به جز سفری که به اسراییل کرده‌بودم (و ظاهرا به قول وکیل‌هایی که این‌جا نظر گذاشته‌اند جرمش از یک تا سه ماه زندان قابل تبدیل به جریمه نقدی است)، فکر نمی‌کنم جرم دیگری داشته باشم. تازه به جز خود سفر، حرف‌هایی که در اسراییل زدم و کارهایی که کردم تنها به نفع ایران و به ضرر تبلیغات وحشتناک و دروغین رسانه‌ها و دولت اسراییل بوده است که سعی دارند مردم و حکومت ایران را وحشی و خطرناک و جنگ‌طلب نشان دهند و متاسفانه به خاطر ضعف دستگاه دیپلماسی عمومی ایرانی خیلی‌هایشان هم این را باور کرده‌اند. (گاه‌نگار هدر)

    6. من قبول می‌کنم که یک دورانی ضد مذهب بودم. ولی هرگز به‌ قول تو فاطمه‌ی زهرا یا امامان و معصومان دیگر توهینی نکردم. چون همان موقع‌اش هم می‌دانستم که این تیپ کارها باعث رنجاندن کلی از خوانندگانم می‌شود… ولی الان چند سال است که تحت تاثیر مطالعات تازه‌ی تئوریک‌ام دیگر مذهب را الزاما بد یا خوب نمی‌دانم و اتفاقا به قول میشل فوکو اسلام خمینیست را داری پتانسلی بزرگ برای مقاومت در برابر زور و ستم می‌دانم… من به خیلی از این اسلام‌ها کافرم، همان طور که تو کافری. من دیگر ضد مذهب نیستم، بلکه فرامذهبم… همین که مذهب را یک سینی می‌بینم که توی آن هر چیزی می‌شود گذاشت و در بین این سینی‌ها آن اسلامی را که در آن به آدم‌های ضعیف استقلال و عزت و عدالت و آزادی و احترام و قدرت و اراده و مقاومت و سواد و معنویت می‌دهد به شدت دوست دارم و تایید می‌کنم… من می‌خواهم پارادایم به همان سال‌های اول انقلاب و قبل از جنگ برگردد و گفتمان مقاومت، عدالت، آزادی اندیشه و انتقاد و مبارزه با استعمار و مصرف‌گرایی و سرمایه‌سالاری زنده شود. بزگ‌ترین دلیل من برای حمایت از احمدی‌نژاد همین است که دیدم پس از یک سال که دروغ‌هایی که راجع به او می‌گفتند رنگ باخت و آرام آرام خودش نشان داد که چقدر با آن تصویری که رفسنجانیست‌های داخل و خارج در اتحاد استراتژیک با اپوزیسیون مارکسیست یا سلطنت‌طلب از او ساخته بودند فرق دارد و دیدم که این آدم گفتمان خمینی بزرگ و شریعتی و انقلاب را زنده کرده است و برای همین هم این همه دشمن تراشیده است چون کارها و حرف‌هایش تاثیر دارد و پاردایم فرهنگی نئولیبرال و آمریکاپرست و خودباخته‌ی رفسنجانی و خاتمی را نابود کرده است و پارادیم تازه‌ و بی‌نظیری را در دنیا مطرح کرده است که باز هم به قول فوکو «روحی است در جهان بی روح امروز»… بزرگ‌ترین هدف فعلی در زندگی این است که هر کاری از دستم برمی‌آید برای تقویت گفتمان انقلاب ۱۳۵۷ و حرکت سریع‌تر و موثرتر و موفق‌تر بکنم و هر جور می‌توانم و با آشنایی‌ای که از دنیای اروپا و آمریکا شمالی پیدا کرده‌ام از آن در برابر این استعمار نقاب‌دار دفاع کنم… من برای پا گذاشتن به تهران نیست که این چیزها را می‌نویسم بلکه برعکس، به خاطر سیر آفاق و انفس این چند ساله و نتایج تازه‌ای که به آنها رسیده‌ام است که تصمیم گرفته‌ام به ایران برگردم و بعد از هفت سال دوباره در غم و شادی مردم خودم شریک باشم و با توجه به چیزهایی که در این سال‌ها آموخته‌ام هر کاری از دستم بر می‌آید برای خوشحالی و موفقیت این مردم انجام دهم. من دنبال پول و مقام و شهرت نیست که می‌خواهم به ایران برگردم بلکه می‌خواهم اگر توانی دارم برای مردمی که یکی از مهم‌ترین انقلاب‌های تاریخ معاصر دنیا را با آن همه قربانی کرده است صرف کنم، نه برای این برده‌خانه‌های سرمایه‌داری و هنوز استعماری اروپا و آمریکا. (گاه‌نگار بچه‌ی قلهک)

    7. امروز صبح رفتم و هر چه روزنامه و مجله بود خریدم و کلی از تنهایی و بی‌کسی محمود جون حرص خوردم. بابا ۸۰ درصد روزنامه‌ها هر کاری این بدبخت بکند ایراد می‌گیرند و مسخره می‌کنند و نادیده می‌گیرند. واقعا این بچیاره این وسط مظلوم افتاده و تنها رسانه‌اش یکی روزنامه‌ی ایران است و گاهی هم تلویزیون. یک کیهان هم هست که رابطه‌اش با احمدی‌نژاد مثل رابطه‌ی روسیه با ایران است. هیچ‌وقت آدم نمی‌دانم که فردا که در می‌آید می‌شود روی حمایتش حساب کرد یا این‌که یک دفعه بی‌هوا از پشت خنجر می‌زند. (گاه‌نگار بچه‌ی قلهک)


    دندیل / غلامحسین ساعدی / داستان کوتاه

    جایی خواندم که: «دندیل اسم محله‌ای بوده در حلبی آبادهای جنوب تهران آن موقع (سال‌های چهل). چیزی مثل شهر نوی فقیر فقرا.» داستان از زبان فرزند پیرمردی بیان می‌شود که قهوه‌خانه‌ای در دندیل دارد. داستان با نمایش بدبختی این خانواده آغاز می‌شود. پیرمردی مریض، پسر معتاد و همیشه خمار و فضایی سرد و بی‌روح. ماجرای داستان درباره‌ی دختری زیبا رو به نام «تامارا»است که پدر خل‌ورزش او را به دندیل آورده تا او را شوهر دهد فارغ از این که دندیل شهر فاحشه‌ها است. شهری که همه‌ی زن‌های آن در جوانی فاحشه‌اند و در پیری اجاره‌دهنده‌ی فاحشه. تامارا، دختری کم سن و سال باکره‌ای است که قرار است به فردی که خوب پای او پول خرج کند اجاره داده شود تا خرج درمان «خانمی» (فاحشه‌ی پیری که تامارا را پیدا کرده و در خانه‌اش از او نگهداری می‌کند) فراهم شود. برای این کار خانمی از «زینال» می‌خواهد که چنین مشتری‌ای بیابد و زینال این قضیه را به «پنجک» و «ممیلی» (یکی از پسران پیرمرد قهوه‌خانه‌چی) می‌گوید.
    خبر حضور تامارا دندیل را پر کرده است. اسدالله (پاسبان دندیل) می‌خواهد تامارا را ببیند. بحثی بین آن‌ها در می‌گیرد که حاصل آن پیشنهاد اسدالله پاسبان برای بازاریابی دختر است: نشان دادن عکس دختر به مشتری‌ها. اسدالله به آن‌ها می‌گوید که مشتری خوبی برای او دارد که خوب پول پایش می‌ریزد. مشتری او یک افسر آمریکایی است.
    همه‌ی شخصیت‌ها بسیج می‌شوند که دندیل را بیارایند تا‌ آقای افسر لذت بیشتری ببرند: خانمی مامور طبخ غذا و تهیه‌ی مشروب برای وی می‌شود. پیچک و ممیلی مسئول آوردن وی از کنار جاده به دندیل می‌شوند. پیرمرد قهوه‌چی زنبورک‌ها را برای روشنایی راه افسر برای رسیدن به خانه‌ی خانمی آماده می‌کند.
    افسر می‌رسد. همه‌ی دندیلی‌ها به جلوی قهوه‌خانه آمده‌اند تا این افسری را که قرار است پول خوبی به خانمی بدهد و آغازی باشد برای ورود مشتری‌های پول‌دار به دندیل ببینند… افسر شب را با تامارا می‌خوابد. صبح برمی‌خیزد.
    … در خانه‌ی خانمی باز شد و آمریکایی با خنده‌های بلند آمد بیرون… آمریکایی رسید به پشت قهوه‌خانه‌ی بابا، زیپ شلوارش رو کشید پایین و در حالی که سوت می‌زد، شروع کرد به شاشیدن… پنجک که لرزش گرفته بود گفت: «های اسدالله، اسدالله! تو نذاشتی باهاش طی کنیم. حالا خودت بهش بگو پول بده. تقصیر ماست که بهش عزت کردیم… تو گفتی بهش برمی‌خوره…» سرکار  اسدالله که عقب عقب می‌رفت، گفت: «نه پنجک نمی‌شه چیزی بهش گفت؛ نمی‌شه ازش پول خواست. این مثل من و تو نیس، این آمریکاییه. اگه بدش بیاد، اگه دلخور بشه، همه‌ی دندیل رو به هم می‌ریزه؛ همه رو به خاک و خون می‌کشه»

     

    پ.ن:
    1. فضای دهه‌ی 40 رو فرض کنید. دندیل=ایران، تامارا=منابع مالی و معنوی ایران، اسدالله=شاه، پنجک و ممیلی و زینال و خانمی=نمی‌دونم مردم یا اطرافی‌های شاه یا گروه‌های موافق حضور آمریکایی‌ها در ایران یا ترکیبی از این‌ها، بقیه‌ی فاحشه‌ها که دل پری از خانمی داشتند= گروه‌های مخالف و  پیرمرد قهوه‌چی=یه پدر ایرانی. عجب داستانی….
    2. می‌دونم که کار اخلاقی‌ای نیست اما به در ابتدای متن گفتم و هزارتا دلیل صد تا یه غاز دیگه برای توجیح این رفتار زشت، این‌جا رو فشار بدین تا کتاب دندیل رو تو نسخه‌ی PDF دریافت کنید. من همین‌جا از تمام نویسنده‌ها، انتشاراتی‌ها و مردم به خاطر این کار عذر می‌خوام اما حیفه از دستش بدین.
    3. این هم چند تا عکس از مرحوم دکتر غلامحسین ساعدی:
    Image

    شهران طبری ـ بزرگ علـوی ـ غلامحسین ساعـدی و م.سحــر
    Image

    احمد شاملو و غلامحسین ساعدی
    Image

    غلامحسین ساعدی
    Image

    آرامگاه غلامحسین ساعدی در فرانسه
    Image

    غلامحسین ساعدی
    Image

    غلامحسین ساعدی در زندان اوین

    4.این چند تا متن هم درباره‌ی اون مرحوم هست:

    http://www.dibache.com/text.asp?cat=44&id=75
    http://www.khazzeh.com/archives/text/000099.php
    http://www.aftabnews.ir/prtb8sb8.rhb59p.brrblh8uouii2u.r.html
    http://www.ghabil.com/article.aspx?id=292

    نوشته شده در تاریخ 23 آبان 1389: روز تولدم رو (23 دی 1388) بازداشت بودم و امروز و شاید همیشه حسرت نبودن تو اون روز رو بخورم. نخستین سالی بود که بیشتر دوستام برای تولدم بودن و به‌تر از اون این که همه (بدون کم و کاست) برام کتاب خریده بودن… افسوس و صد افسوس که من داشتم توی سلول به این فکر می‌کردم که کسی یادش هست که من امروز متولد شدم؟ نامردا تولدی هم گرفته بودناااا :) یکی از کتاب‌هایی که برای تولدم گرفتم از دوست بسیار عزیز (غزال شولی‌زاده) بود و بی‌شک یکی از به‌ترین هدیه‌های زندگی‌ام. ممنونم ازش بسیار بسیار زیاد…


    من نه منم

    های! زیبا…

    مراقب لطافت دستانت باش

    به هنگام هم‌نیشینی با ماه…

    مراقب سپیدی گونه‌هایت باش

    به هنگام گفتگو با خورشید…

    های زیبای من! زیبا!

    من نه خورشیدم و نه ماه

    من منم. نه،

    «من نه منم»…

     

    رومی می‌سراید:
    خواجه مگو که من منم، من نه منم، نه من منم          گر تو توئی و من منم، من نه منم، نه من منم

    عاشق زار او منم، بی دل و یار او منم          یار و نگار او منم، غنچه و خار او منم

    لاله عذار او منم، چاره ی کار او منم          بر سر دار او منم، من نه منم، نه من منم

    باغ شدم ز ورد او، داغ شدم ز گرد او          لاف زدم ز جام او، گام زدم ز گام او

    عشق چه گفت نام او، من نه منم، نه من منم          دولت شیدای او منم، باز سپید او منم

    راه امید او منم، من نه منم، نه من منم          گفت برو تو شمس دین، هیچ مگو ز آن و این


    چند قطعه برای «باران» نم نم

    1

     

    «سکوت سرشار از ناگفته‌هاست»

    و تو سرشار از سکوت…

     

    2

     

    تو ساحری

    ای یگانه

    نه تو خود سحری

    ای جادوی جاوید

     

    3

     

    در این اندیشه‌ام که

    سبز شوم.

    راستی، می‌دانستی جوانه زده‌ام؟

    خنده‌ام می‌گیرد:

    هنوز پشت لبم سبز نشده، جوانه زده‌ام…

    «تو سحرم کردی»

    وگرنه من کجا و جوانه کجا!

    من از تمام در و دشت

    تنها شقایق وحشی را می‌شناختم.

    «تو سحرم کردی»

    وگرنه من کجا و تلاطم دریا کجا!

    من از دریا و خلیج

    تنها تنگ بلوری سر سفره‌ی عید را می‌شناختم…

    حالا می‌خواهی بروی؟ کجا؟

    من کلید این قفل را در خاطره‌ی با تو بودن

    گم کردم.

    لااقل به این جوانه رحم کن…

     

    برای بارانی‌ترین هوای زندگی، برای محبوب، برای آن که سرود: «دوستت دارم تنها واژه‌ای است که میلش را به تو دارم اما توان گفتنش را نه»، برای آن که وسعت بخشید مرا و قلبم را، برای آن که آموخت از او سادگی را، برای خورشید که مهر است و ماه


    عکس‌هایی درباره‌ی صلح – Peace Photo

    Peace photo gallery

    Peace photo gallery
    Peace photo gallery

    Peace photo gallery
    Peace photo gallery

    Peace photo gallery
    Peace photo gallery

    Peace photo gallery
    Peace photo gallery

    Peace photo gallery
    Peace photo gallery

    Peace photo gallery
    Peace photo gallery

    Peace photo gallery
    Peace photo gallery

    Peace photo gallery
    Peace photo gallery

    Peace photo gallery
    Peace photo gallery

    Peace photo gallery
    Peace photo gallery

    Peace photo gallery
    Peace photo gallery

    Peace photo gallery
    Peace photo gallery

    Peace photo gallery
    Peace photo gallery

    Peace photo gallery
    Peace photo gallery

    Peace photo gallery
    Peace photo gallery

    Peace photo gallery
    Peace photo gallery

    Peace photo gallery
    Peace photo gallery

    Peace photo gallery
    Peace photo gallery

    Peace photo gallery
    Peace photo gallery

    Peace photo gallery

    Image

    Peace photo gallery

    Peace photo gallery
    Peace photo gallery

    Peace photo gallery
    Peace photo gallery

    Peace photo gallery
    Peace photo gallery

    Peace photo gallery
    Peace photo gallery

    Peace photo gallery
    Peace photo gallery

    Peace photo gallery
    Peace photo gallery

    Peace photo gallery
    Peace photo gallery

    Peace photo gallery
    Peace photo gallery

    Peace photo gallery
    Peace photo gallery

    Peace photo gallery
    Peace photo gallery

    Peace photo gallery
    Peace photo gallery

    Peace photo gallery
    Peace photo gallery

    Peace photo gallery
    Peace photo gallery

    Peace photo gallery
    Peace photo gallery

    Peace photo gallery
    Peace photo gallery

    Peace photo gallery
    Peace photo gallery

    Peace photo gallery
    Peace photo gallery

    Peace photo gallery
    Peace photo gallery

    Peace photo gallery
    Peace photo gallery

    Peace photo gallery
    Peace photo gallery

    Peace photo gallery
    Peace photo gallery

    Peace photo gallery
    Peace photo gallery

    Peace photo gallery
    Peace photo gallery

    Peace photo gallery
    Peace photo gallery

    Peace photo gallery
    Peace photo gallery

    Peace photo gallery

    Image


    روز جهانی صلح

    Jeremy Gilley

    جرمی گیلی – عکس از خبرگزاری اسوشیدپرس (فریدون آریا)
    یه نفر به نام «جرمی گیلی» (Jeremy Gilley) یه فیلم درباره‌ی صلح ساخته به نام «روز پس از صلح» (The Day After Peace). این فیلم با هم‌یاری شبکه‌ی خبری بی.بی.سی ساخته شده و به گفته‌ی تارنمای رسمی (Peace One Day) نتیجه‌ی 10 سال تلاش صلح‌دوستانه‌ی جرمی برای گنجاندن روز جهانی «بدون خشونت – آتش‌بس» در تقویم سازمان ملل است.
    جرمی بنیان‌گذار موسسه‌ی «یک روز صلح» (Peace One Day) هم هست. او در سال 1969 در انگلیس به دنیا آمد. در سال 1998 تصمیم شروع به جمع‌آوری اطلاعات درباره‌ی صلح کرد. در این راستا او با «ماری رابینسون» (Mary Robinson) کمیسار حقوق بشر سازمان ملل، عامر موسی (Amre Moussa) دبیرکل اتحادیه‌ی عرب، سیمون پرس (Shimon Peres) برنده‌ی جایزه‌ی صلح نوبل، اسکار سنچز (Oscar Arias Sanchez) رئیس جمهور کاستاریکا و برنده‌ی جایزه‌ی صلح نوبل، نلسون ماندلا (Nelson Mandela) و کوفی عنان (Kofi Annan) صحبت کرد و توانست با همکاری خانواده و دوستان (تماس تلفنی و فرستادن نامه به سازمان ملل) و هفت بار سفر به سراسر دنیا، در سال 2001 با همراهی دولت کاستاریکا و انگلستان روز جهانی صلح در تقویم ثبت شد.
    یه آلبوم عکس با موضوع صلح درست کردم. از این‌جا ببینید.
    Peace photo gallery

    Peace photo gallery
    Peace photo gallery

    Peace photo gallery
    Peace photo gallery

    Peace photo gallery

    برگه‌ها :1234567891011121314