:::: MENU ::::

در سوگ صلح

در چاردیواری دنیای کوچکم
در صفحه‌ای چند اینچی
وسعت نبود تا تمام غمشان را ببینم…


حسین درخشان (پدر وب‌نویسی ایران) در زندان

وی خود را این‌گونه معرفی می‌کند: «اسم من «حسین درخشان» است، هفدهم دی‌ماه ۱۳۵۳ در محله «آب‌سردار» تهران به‌دنیا آمده‌ام و الان در شهر نیویورک زندگی می‌کنم… پس از ورود به دانشگاه به خاطر جو فوق‌العاده ناامید کننده‌ی آن‌روز دانشگاه و کل جامعه، روز به روز انگیزه‌ام را برای درس خواندن از دست دادم تا این‌که پس از گذراندن بیش از ۱۱۰ واحد و طی حداکثر مدت قانونی تحصیل و چند ترم مشروطی، قبل از اینکه اخراجم کنند خودم تصمیم به انصراف دادم و خلاصه با درجه‌ی فوق دیپلمی درسم را تمام کردم… پیشنهادی که به جلایی‌پور و شمس -گردانندگان روزنامه «عصر آزدگان»- درباره‌ی نوشتن یک ستون روزانه درباره‌ی اینترنت دادم، مورد توجه واقع شد و تا هنگام تعطیلی «عصر آزادگان» این ستون ادامه داشت. پس از آن، دو شماره برای «دانستنی‌ها» نوشتم که آن‌هم پس از سه هفته توقیف شد. بنابراین، یکی دو ماه بعد به روزنامه «حیات نو» رفتم… به خاطر آشنایی‌ با همایون خیری، یکی از تهیه‌کنندگان گروه دانش شبکه تلویزیون، به کار دربرنامه‌ای به‌نام «کاوش» دعوت شدم… پس از پنج، شش برنامه ظاهرا نامه‌ای از مقامات بالاتر شبکه آمد که مرا ممنوع التصویر می‌کرد. هرگز دلیلش را نفهمیدم… اما پس از چند هفته، ویزای مهاجرت به کانادا رسید و مجبور شدم ایران را ترک کنم… الان به جز نوشتن این وب‌لاگ و وب‌لاگ انگلیسی‌ام، وب‌سایت نیمه‌خبری دسته‌جمعی صبحانه را نگهداری می‌کتم. هر هفته برای برنامه‌ی روز هفتم در بخش فارسی بی.بی.سی یک برنامه‌ی صدایی ده دقیقه‌ای آماده می‌کنم. همچنین برگزیده‌ای از مطالب همین وب‌لاگ را به انتخاب مسوولین هفته‌نامه‌ی شهروند، هر سه‌شنبه در آن منتشر می‌کنم…» (منبع: گاه‌نگار سردبیر خودم)

او را اتفاقی یافتم و با خواندن سرسری گاه‌نگار قدیمی (به نام هدر) و جدیدش (به نام بچه‌ی قلهک) را خواندم و از طرز تفکرش هیچ چیزی جز سردرگمی حاصلم نشد. تصمیم گرفتم گه گاه به او سری بزنم تا بیشتر بشناسمش اما چه سود که از دوستی (شهاب مباشری: قورباغه‌ای با جشمان قرمز) شنیدم که به جرم «جاسوسی برای اسرائیل» دربند است. تصمیم گرفتم که برای اعتراض متنی بنویسم و به جمع گروه «موافقت با حق بیان و مخالفت با زندانی شدن برای عقاید» بپیوندم.

دوست دارم کمی بیشتر از حسین درخشان برایتان بگویم:

0. به گفته‌ی «حسین .د» از فریب‌خوردگان جریان موسوم به اصلاحات که سال‌ها پیش از ایران گریخته و علیه مقدسات ملت ایران قلم می‌زد، بیشتر این فریب خورده‌ها از قرص‌های آرام‌بخش استفاده می‌کنند و بعضی از آن‌ها تا کنون یکی دوبار اقدام به خودکشی کرده‌اند. (تارنمای خبری ایرنا و خبری از دستگیری حسین درخشان)

1. Derakhshan visited Israel as a Canadian citizen in January 2006. He stated that he went to Israel as a personal attempt to start a dialogue between Iranian and Israeli people… Derakhshan wrote in his blog in December 2006: “If the US attacked Iran, despite all my problems with the Islamic Republic, I’d go back and fight these bastards… I can’t let myself sit down for a moment and watch them make a Baghdad out of Tehran.”… In November 2007, Mehdi Khalaji, a fellow at a neo-conservative think-tank called Washington Institute for Near East Policy (WINEP), filed a $2 million libel and defamation lawsuit  against Derakhshan, over one of his blog posts in his Persian blog, in which he criticizes Khalaji for his service to the ‘enemies’ of his people and humanity. (wikipedia )

2. چند روز پیش رفتم جلوی دانشگاه و یک سری کتاب خریدم. از جمله چهار، پنج‌تا از کارهای رضا امیرخانی و همین طور کتاب پیام فضلی‌نژاد که در آن من را عامل اطلاعاتی اسراییل معرفی کرده. جالب اینجا که همه را به طور تصادفی از کتاب‌فروشی موسسه‌ی کیهان خریدم و به آن آقای پیرمرد فروشنده هم عکسم را نشان دادم و گفتم که این منم که گفته جاسوس اسراییلیم. (گاه‌نگار بچه‌ی قلهک)

3. یکی از خوبی‌های احمدی‌نژاد این است که اگر پای چیزی یا کسی بایستد، هیچ‌کس نمی‌تواند او را به زور و تهدید منصرف کند. این را در این چند سال تقریبا همه فهمیده‌اند، از جمله دشمنان او… من البته دلیل حمایت احمدی‌نژاد را می‌فهمم. کردان به شرط حرف‌شنوی از احمدی‌نژاد به وزارت کشور آمده و قرار است کارهایی را که پورمحمدی، به خاطر سرسپردگی‌اش به رفسنجانی یا هر دلیل دیگر، از آن‌ها تمرد می‌کرد، انجام دهد. به خصوص که وزارت کشور بزرگ‌ترین ابزار سیاست احمدی‌نژاد در تمرکززدایی یا دیستنرالایز کردن سیستم اداری، عمرانی، بودجه‌ریزی و کلا اداره‌ی ممکلت است و عمل‌کرد آن در واقع یک عامل تعیین‌کننده‌‌ در موفقیت یا شکست کل دولت احمدی‌نژاد است. (گاه‌نگار هدر)

4. من پریشب رسیدم تهران و همان‌طور که خیلی‌ها و خودم هم حدس می‌زدیم، بر طبق روال عادی و قانونی، پاسپورتم در بدو ورود توقیف شد. حالا قرار است که بروم همین هفته و برای گرفتن آن اقدام کنم که معنی‌اش البته پرس و جویی است که طبیعتا و بر طبق پیش‌بینی منتظرم خواهد بود… هنوز از بازگشت به ایران پشیمان نیستم و امیدوارم که پشیمان هم نشوم. (گاه‌نگار هدر)

5. تا حالا بیش از پنجاه پاسخ درباره‌‌ی این‌که با من چه برخوردی خواهد شد آمده است که باید به خاطرش از همه تشکر کنم. راستش نظر من هم همین است که اتفاق خاصی نخواهد افتاد. اول که من اصولا عددی نیستم با یک وبلاگ و چهار تا خواننده‌ای که این ور و آن ور دارم. دوم، به جز سفری که به اسراییل کرده‌بودم (و ظاهرا به قول وکیل‌هایی که این‌جا نظر گذاشته‌اند جرمش از یک تا سه ماه زندان قابل تبدیل به جریمه نقدی است)، فکر نمی‌کنم جرم دیگری داشته باشم. تازه به جز خود سفر، حرف‌هایی که در اسراییل زدم و کارهایی که کردم تنها به نفع ایران و به ضرر تبلیغات وحشتناک و دروغین رسانه‌ها و دولت اسراییل بوده است که سعی دارند مردم و حکومت ایران را وحشی و خطرناک و جنگ‌طلب نشان دهند و متاسفانه به خاطر ضعف دستگاه دیپلماسی عمومی ایرانی خیلی‌هایشان هم این را باور کرده‌اند. (گاه‌نگار هدر)

6. من قبول می‌کنم که یک دورانی ضد مذهب بودم. ولی هرگز به‌ قول تو فاطمه‌ی زهرا یا امامان و معصومان دیگر توهینی نکردم. چون همان موقع‌اش هم می‌دانستم که این تیپ کارها باعث رنجاندن کلی از خوانندگانم می‌شود… ولی الان چند سال است که تحت تاثیر مطالعات تازه‌ی تئوریک‌ام دیگر مذهب را الزاما بد یا خوب نمی‌دانم و اتفاقا به قول میشل فوکو اسلام خمینیست را داری پتانسلی بزرگ برای مقاومت در برابر زور و ستم می‌دانم… من به خیلی از این اسلام‌ها کافرم، همان طور که تو کافری. من دیگر ضد مذهب نیستم، بلکه فرامذهبم… همین که مذهب را یک سینی می‌بینم که توی آن هر چیزی می‌شود گذاشت و در بین این سینی‌ها آن اسلامی را که در آن به آدم‌های ضعیف استقلال و عزت و عدالت و آزادی و احترام و قدرت و اراده و مقاومت و سواد و معنویت می‌دهد به شدت دوست دارم و تایید می‌کنم… من می‌خواهم پارادایم به همان سال‌های اول انقلاب و قبل از جنگ برگردد و گفتمان مقاومت، عدالت، آزادی اندیشه و انتقاد و مبارزه با استعمار و مصرف‌گرایی و سرمایه‌سالاری زنده شود. بزگ‌ترین دلیل من برای حمایت از احمدی‌نژاد همین است که دیدم پس از یک سال که دروغ‌هایی که راجع به او می‌گفتند رنگ باخت و آرام آرام خودش نشان داد که چقدر با آن تصویری که رفسنجانیست‌های داخل و خارج در اتحاد استراتژیک با اپوزیسیون مارکسیست یا سلطنت‌طلب از او ساخته بودند فرق دارد و دیدم که این آدم گفتمان خمینی بزرگ و شریعتی و انقلاب را زنده کرده است و برای همین هم این همه دشمن تراشیده است چون کارها و حرف‌هایش تاثیر دارد و پاردایم فرهنگی نئولیبرال و آمریکاپرست و خودباخته‌ی رفسنجانی و خاتمی را نابود کرده است و پارادیم تازه‌ و بی‌نظیری را در دنیا مطرح کرده است که باز هم به قول فوکو «روحی است در جهان بی روح امروز»… بزرگ‌ترین هدف فعلی در زندگی این است که هر کاری از دستم برمی‌آید برای تقویت گفتمان انقلاب ۱۳۵۷ و حرکت سریع‌تر و موثرتر و موفق‌تر بکنم و هر جور می‌توانم و با آشنایی‌ای که از دنیای اروپا و آمریکا شمالی پیدا کرده‌ام از آن در برابر این استعمار نقاب‌دار دفاع کنم… من برای پا گذاشتن به تهران نیست که این چیزها را می‌نویسم بلکه برعکس، به خاطر سیر آفاق و انفس این چند ساله و نتایج تازه‌ای که به آنها رسیده‌ام است که تصمیم گرفته‌ام به ایران برگردم و بعد از هفت سال دوباره در غم و شادی مردم خودم شریک باشم و با توجه به چیزهایی که در این سال‌ها آموخته‌ام هر کاری از دستم بر می‌آید برای خوشحالی و موفقیت این مردم انجام دهم. من دنبال پول و مقام و شهرت نیست که می‌خواهم به ایران برگردم بلکه می‌خواهم اگر توانی دارم برای مردمی که یکی از مهم‌ترین انقلاب‌های تاریخ معاصر دنیا را با آن همه قربانی کرده است صرف کنم، نه برای این برده‌خانه‌های سرمایه‌داری و هنوز استعماری اروپا و آمریکا. (گاه‌نگار بچه‌ی قلهک)

7. امروز صبح رفتم و هر چه روزنامه و مجله بود خریدم و کلی از تنهایی و بی‌کسی محمود جون حرص خوردم. بابا ۸۰ درصد روزنامه‌ها هر کاری این بدبخت بکند ایراد می‌گیرند و مسخره می‌کنند و نادیده می‌گیرند. واقعا این بچیاره این وسط مظلوم افتاده و تنها رسانه‌اش یکی روزنامه‌ی ایران است و گاهی هم تلویزیون. یک کیهان هم هست که رابطه‌اش با احمدی‌نژاد مثل رابطه‌ی روسیه با ایران است. هیچ‌وقت آدم نمی‌دانم که فردا که در می‌آید می‌شود روی حمایتش حساب کرد یا این‌که یک دفعه بی‌هوا از پشت خنجر می‌زند. (گاه‌نگار بچه‌ی قلهک)


دندیل / غلامحسین ساعدی / داستان کوتاه

جایی خواندم که: «دندیل اسم محله‌ای بوده در حلبی آبادهای جنوب تهران آن موقع (سال‌های چهل). چیزی مثل شهر نوی فقیر فقرا.» داستان از زبان فرزند پیرمردی بیان می‌شود که قهوه‌خانه‌ای در دندیل دارد. داستان با نمایش بدبختی این خانواده آغاز می‌شود. پیرمردی مریض، پسر معتاد و همیشه خمار و فضایی سرد و بی‌روح. ماجرای داستان درباره‌ی دختری زیبا رو به نام «تامارا»است که پدر خل‌ورزش او را به دندیل آورده تا او را شوهر دهد فارغ از این که دندیل شهر فاحشه‌ها است. شهری که همه‌ی زن‌های آن در جوانی فاحشه‌اند و در پیری اجاره‌دهنده‌ی فاحشه. تامارا، دختری کم سن و سال باکره‌ای است که قرار است به فردی که خوب پای او پول خرج کند اجاره داده شود تا خرج درمان «خانمی» (فاحشه‌ی پیری که تامارا را پیدا کرده و در خانه‌اش از او نگهداری می‌کند) فراهم شود. برای این کار خانمی از «زینال» می‌خواهد که چنین مشتری‌ای بیابد و زینال این قضیه را به «پنجک» و «ممیلی» (یکی از پسران پیرمرد قهوه‌خانه‌چی) می‌گوید.
خبر حضور تامارا دندیل را پر کرده است. اسدالله (پاسبان دندیل) می‌خواهد تامارا را ببیند. بحثی بین آن‌ها در می‌گیرد که حاصل آن پیشنهاد اسدالله پاسبان برای بازاریابی دختر است: نشان دادن عکس دختر به مشتری‌ها. اسدالله به آن‌ها می‌گوید که مشتری خوبی برای او دارد که خوب پول پایش می‌ریزد. مشتری او یک افسر آمریکایی است.
همه‌ی شخصیت‌ها بسیج می‌شوند که دندیل را بیارایند تا‌ آقای افسر لذت بیشتری ببرند: خانمی مامور طبخ غذا و تهیه‌ی مشروب برای وی می‌شود. پیچک و ممیلی مسئول آوردن وی از کنار جاده به دندیل می‌شوند. پیرمرد قهوه‌چی زنبورک‌ها را برای روشنایی راه افسر برای رسیدن به خانه‌ی خانمی آماده می‌کند.
افسر می‌رسد. همه‌ی دندیلی‌ها به جلوی قهوه‌خانه آمده‌اند تا این افسری را که قرار است پول خوبی به خانمی بدهد و آغازی باشد برای ورود مشتری‌های پول‌دار به دندیل ببینند… افسر شب را با تامارا می‌خوابد. صبح برمی‌خیزد.
… در خانه‌ی خانمی باز شد و آمریکایی با خنده‌های بلند آمد بیرون… آمریکایی رسید به پشت قهوه‌خانه‌ی بابا، زیپ شلوارش رو کشید پایین و در حالی که سوت می‌زد، شروع کرد به شاشیدن… پنجک که لرزش گرفته بود گفت: «های اسدالله، اسدالله! تو نذاشتی باهاش طی کنیم. حالا خودت بهش بگو پول بده. تقصیر ماست که بهش عزت کردیم… تو گفتی بهش برمی‌خوره…» سرکار  اسدالله که عقب عقب می‌رفت، گفت: «نه پنجک نمی‌شه چیزی بهش گفت؛ نمی‌شه ازش پول خواست. این مثل من و تو نیس، این آمریکاییه. اگه بدش بیاد، اگه دلخور بشه، همه‌ی دندیل رو به هم می‌ریزه؛ همه رو به خاک و خون می‌کشه»

 

پ.ن:
1. فضای دهه‌ی 40 رو فرض کنید. دندیل=ایران، تامارا=منابع مالی و معنوی ایران، اسدالله=شاه، پنجک و ممیلی و زینال و خانمی=نمی‌دونم مردم یا اطرافی‌های شاه یا گروه‌های موافق حضور آمریکایی‌ها در ایران یا ترکیبی از این‌ها، بقیه‌ی فاحشه‌ها که دل پری از خانمی داشتند= گروه‌های مخالف و  پیرمرد قهوه‌چی=یه پدر ایرانی. عجب داستانی….
2. می‌دونم که کار اخلاقی‌ای نیست اما به در ابتدای متن گفتم و هزارتا دلیل صد تا یه غاز دیگه برای توجیح این رفتار زشت، این‌جا رو فشار بدین تا کتاب دندیل رو تو نسخه‌ی PDF دریافت کنید. من همین‌جا از تمام نویسنده‌ها، انتشاراتی‌ها و مردم به خاطر این کار عذر می‌خوام اما حیفه از دستش بدین.
3. این هم چند تا عکس از مرحوم دکتر غلامحسین ساعدی:
Image

شهران طبری ـ بزرگ علـوی ـ غلامحسین ساعـدی و م.سحــر
Image

احمد شاملو و غلامحسین ساعدی
Image

غلامحسین ساعدی
Image

آرامگاه غلامحسین ساعدی در فرانسه
Image

غلامحسین ساعدی
Image

غلامحسین ساعدی در زندان اوین

4.این چند تا متن هم درباره‌ی اون مرحوم هست:

نوشته شده در تاریخ 23 آبان 1389: روز تولدم رو (23 دی 1388) بازداشت بودم و امروز و شاید همیشه حسرت نبودن تو اون روز رو بخورم. نخستین سالی بود که بیشتر دوستام برای تولدم بودن و به‌تر از اون این که همه (بدون کم و کاست) برام کتاب خریده بودن… افسوس و صد افسوس که من داشتم توی سلول به این فکر می‌کردم که کسی یادش هست که من امروز متولد شدم؟ نامردا تولدی هم گرفته بودناااا :) یکی از کتاب‌هایی که برای تولدم گرفتم از دوست بسیار عزیز (غزال شولی‌زاده) بود و بی‌شک یکی از به‌ترین هدیه‌های زندگی‌ام. ممنونم ازش بسیار بسیار زیاد…


من نه منم

های! زیبا…

مراقب لطافت دستانت باش

به هنگام هم‌نیشینی با ماه…

مراقب سپیدی گونه‌هایت باش

به هنگام گفتگو با خورشید…

های زیبای من! زیبا!

من نه خورشیدم و نه ماه

من منم. نه،

«من نه منم»…

 

رومی می‌سراید:
خواجه مگو که من منم، من نه منم، نه من منم          گر تو توئی و من منم، من نه منم، نه من منم

عاشق زار او منم، بی دل و یار او منم          یار و نگار او منم، غنچه و خار او منم

لاله عذار او منم، چاره ی کار او منم          بر سر دار او منم، من نه منم، نه من منم

باغ شدم ز ورد او، داغ شدم ز گرد او          لاف زدم ز جام او، گام زدم ز گام او

عشق چه گفت نام او، من نه منم، نه من منم          دولت شیدای او منم، باز سپید او منم

راه امید او منم، من نه منم، نه من منم          گفت برو تو شمس دین، هیچ مگو ز آن و این


چند قطعه برای «باران» نم نم

1

 

«سکوت سرشار از ناگفته‌هاست»

و تو سرشار از سکوت…

 

2

 

تو ساحری

ای یگانه

نه تو خود سحری

ای جادوی جاوید

 

3

 

در این اندیشه‌ام که

سبز شوم.

راستی، می‌دانستی جوانه زده‌ام؟

خنده‌ام می‌گیرد:

هنوز پشت لبم سبز نشده، جوانه زده‌ام…

«تو سحرم کردی»

وگرنه من کجا و جوانه کجا!

من از تمام در و دشت

تنها شقایق وحشی را می‌شناختم.

«تو سحرم کردی»

وگرنه من کجا و تلاطم دریا کجا!

من از دریا و خلیج

تنها تنگ بلوری سر سفره‌ی عید را می‌شناختم…

حالا می‌خواهی بروی؟ کجا؟

من کلید این قفل را در خاطره‌ی با تو بودن

گم کردم.

لااقل به این جوانه رحم کن…

 

برای بارانی‌ترین هوای زندگی، برای محبوب، برای آن که سرود: «دوستت دارم تنها واژه‌ای است که میلش را به تو دارم اما توان گفتنش را نه»، برای آن که وسعت بخشید مرا و قلبم را، برای آن که آموخت از او سادگی را، برای خورشید که مهر است و ماه


عکس‌هایی درباره‌ی صلح – Peace Photo

Peace photo gallery

Peace photo gallery
Peace photo gallery

Peace photo gallery
Peace photo gallery

Peace photo gallery
Peace photo gallery

Peace photo gallery
Peace photo gallery

Peace photo gallery
Peace photo gallery

Peace photo gallery
Peace photo gallery

Peace photo gallery
Peace photo gallery

Peace photo gallery
Peace photo gallery

Peace photo gallery
Peace photo gallery

Peace photo gallery
Peace photo gallery

Peace photo gallery
Peace photo gallery

Peace photo gallery
Peace photo gallery

Peace photo gallery
Peace photo gallery

Peace photo gallery
Peace photo gallery

Peace photo gallery
Peace photo gallery

Peace photo gallery
Peace photo gallery

Peace photo gallery
Peace photo gallery

Peace photo gallery
Peace photo gallery

Peace photo gallery
Peace photo gallery

Peace photo gallery

Image

Peace photo gallery

Peace photo gallery
Peace photo gallery

Peace photo gallery
Peace photo gallery

Peace photo gallery
Peace photo gallery

Peace photo gallery
Peace photo gallery

Peace photo gallery
Peace photo gallery

Peace photo gallery
Peace photo gallery

Peace photo gallery
Peace photo gallery

Peace photo gallery
Peace photo gallery

Peace photo gallery
Peace photo gallery

Peace photo gallery
Peace photo gallery

Peace photo gallery
Peace photo gallery

Peace photo gallery
Peace photo gallery

Peace photo gallery
Peace photo gallery

Peace photo gallery
Peace photo gallery

Peace photo gallery
Peace photo gallery

Peace photo gallery
Peace photo gallery

Peace photo gallery
Peace photo gallery

Peace photo gallery
Peace photo gallery

Peace photo gallery
Peace photo gallery

Peace photo gallery
Peace photo gallery

Peace photo gallery
Peace photo gallery

Peace photo gallery
Peace photo gallery

Peace photo gallery
Peace photo gallery

Peace photo gallery
Peace photo gallery

Peace photo gallery
Peace photo gallery

Peace photo gallery

Image


روز جهانی صلح

Jeremy Gilley

جرمی گیلی – عکس از خبرگزاری اسوشیدپرس (فریدون آریا)
یه نفر به نام «جرمی گیلی» (Jeremy Gilley) یه فیلم درباره‌ی صلح ساخته به نام «روز پس از صلح» (The Day After Peace). این فیلم با هم‌یاری شبکه‌ی خبری بی.بی.سی ساخته شده و به گفته‌ی تارنمای رسمی (Peace One Day) نتیجه‌ی 10 سال تلاش صلح‌دوستانه‌ی جرمی برای گنجاندن روز جهانی «بدون خشونت – آتش‌بس» در تقویم سازمان ملل است.
جرمی بنیان‌گذار موسسه‌ی «یک روز صلح» (Peace One Day) هم هست. او در سال 1969 در انگلیس به دنیا آمد. در سال 1998 تصمیم شروع به جمع‌آوری اطلاعات درباره‌ی صلح کرد. در این راستا او با «ماری رابینسون» (Mary Robinson) کمیسار حقوق بشر سازمان ملل، عامر موسی (Amre Moussa) دبیرکل اتحادیه‌ی عرب، سیمون پرس (Shimon Peres) برنده‌ی جایزه‌ی صلح نوبل، اسکار سنچز (Oscar Arias Sanchez) رئیس جمهور کاستاریکا و برنده‌ی جایزه‌ی صلح نوبل، نلسون ماندلا (Nelson Mandela) و کوفی عنان (Kofi Annan) صحبت کرد و توانست با همکاری خانواده و دوستان (تماس تلفنی و فرستادن نامه به سازمان ملل) و هفت بار سفر به سراسر دنیا، در سال 2001 با همراهی دولت کاستاریکا و انگلستان روز جهانی صلح در تقویم ثبت شد.
یه آلبوم عکس با موضوع صلح درست کردم. از این‌جا ببینید.
Peace photo gallery

Peace photo gallery
Peace photo gallery

Peace photo gallery
Peace photo gallery

Peace photo gallery

احمدی‌نژاد، پیشینه‌ی پنهان رهبر تندرو ایران

به گفته‌ی فرنگیس محبی «هدف ناجی پیدا کردن پاسخی به این سوال بوده که چگونه شخصیتی نسبتن ناشناخته، توانسته در برابر قدرت‌های بزرگ سیاسی در ایران بایستد و آن‌ها را شکست دهد و اکنون با وجود مخالفت‌های داخلی و خارجی چگونه حکومت می‌کند؟»
احمدی‌نژاد، پیشینه‌ی پنهان رهبر تندرو ایران

احمدی‌نژاد، پیشینه‌ی پنهان رهبر تندرو ایران. نوشته‌ی کسری ناجی
احمدی‌نژاد، پیشینه‌ی پنهان رهبر تندرو ایران

کسری ناجی
بخوانید از خود کسری ناجی:
  • من و همسرم (فرانسیس هریسون، خبرنگار سابق بی.بی.سی در تهران)، کارمان در تهران تمام شده بود و می‌خواستیم پس از 12 سال کار در خارج از بریتانیا به لندن بازگردیم. این مساله هم‌زمان با پایان کار کتاب رخ داد. درست است که پایان نگارش کتاب مدت کوتاهی پیش از خروج ما از ایران صورت گرفت اما این کتاب تاثیری در تعیین زمان خروج ما از ایران نداشته است.
  • تعبیر محو اسراییل از نقشه جهان برای نخستین بار نه توسط احمدی نژاد که در سال‌های اول انقلاب توسط آیت الله (امام) خمینی رهبر انقلاب مطرح شد، ولی در آن زمان شرایط انقلابی کشور و وجود موضوعات مهم‌تر درباره‌ی ایران موجب شد تا این مساله به تیتر نخست رسانه‌های جهان تبدیل نشود و کسی به آن توجه نکند.
  • در حال حاضر ایران قصد ساخت بمب را ندارد و فقط می‌خواهد به توانایی ساخت آن در هر زمان و شرایطی دست یابد.
  • شرایط ناگوار پس از جنگ هشت ساله، مرگ و مجروحیت صدها هزار ایرانی در جنگ با عراق و حمایت کامل دولت‌های غربی از رژیم صدام حسین در جنگ علیه ایران، حکومت تهران را متقاعد ساخت که برای دفاع از خود در بحران‌های آینده به فناوری نظامی هسته‌ای روی آورد.
  • سیاست خارجی ایران بر آزار دادن آمریکا بنا شده.
  • معتقدم رییس جمهوری ایران از یک سو تنها کسی است که قادر است روابط تهران و واشنگتن را به بن بست بکشاند و از سوی دیگر تنها کسی است که قادر است به بن بست این روابط خاتمه دهد. شاید این بدان جهت است که احمدی نژاد دکترای مدیریت ترافیک دارد!
  • وقتی برای جمع آوری اطلاعات لازم به «ارادان» (روستای زادگاه احمدی‌نژاد) رفتم، دیدم همه جا را گرد فقر و فراموشی گرفته. مغازه‌ها بسته‌اند. روستا خالی از سکنه‌ی جوان است و مردم به شدت از دولت احمدی نژاد سرخورده هستند. رییس جمهوری ایران به بهای تبدیل شدن به قهرمانی بنیادگر در خاورمیانه‌ی عربی و کشورهای مسلمان، حمایت و محبوبیت مردمی را در کشور از دست می‌دهد.
  • احمدی‌نژاد در دو سال اول حکومتش حدود ۸۰ میلیارد دلار از درآمد نفتی کشور را هزینه طرح‌های کوچک اما مردم‌پسند در سراسر کشور کرده که در نتیجه آن تورم قیمت‌ها به طرز سرسام آوری افزوده شده و کشوری که پس از عربستان سعودی بزرگترین صادر کننده‌ی نفت است مجبور شده در زمانی که نفت در بالاترین قیمت خود قرار دارد، بنزین را برای مصرف داخلی سهمیه‌بندی کند.
  • سفرهای پشت سرهم احمدی‌نژاد به مناطق دورافتاده و قول‌هایی که او در این سفرها به مردم شهرستان‌ها و روستاها می‌دهد از جمله افزایش بودجه‌های عمرانی و بهبود اوضاع، هواداران او را در این مناطق بیشتر کرده که می‌تواند، در صورت شرکت او در انتخابات ریاست‌جمهوری بعدی، کمکش کند.
  • زمانی که انتخابات در ایران بود ما شناختی از آقای احمدی‌نژاد نداشتیم. ما که می‌گویم، منظورم روزنامه‌نگارانی بود که در ایران بودیم و شاهد این مبارزات انتخاباتی در تهران بودیم. کسی ایشان را نمی‌شناخت، انتظار نداشتیم ایشان برنده‌ی انتخابات بشوند، چه برسد به اینکه با هفده میلیون رأی انتخاب شوند. بعد هم که ایشان رئیس جمهور شد و در حکومت قرار گرفت، اظهارات و سیاست‌های جنجالی ایشان باعث شد که بیشتر لازم باشد که نگاهی به گذشته‌ی ایشان بکنیم تا بدانیم این سیاست‌ها و این اظهارات در واقع ریشه در کجا دارد.
  • ایشان در مقطعی بسیارحساس رئیس جمهور ایران است. در ایران صحبت از جنگ است و کسی که سکان را به دست گرفته، به نظر می‌آید که چندان نگران نیست که کشور دوباره دست‌خوش یک جنگ ویرانگر دیگر بشود. شرایط، شرایط حساسی است. لازم بود که نگاه بیشتری بشود به آقای احمدی‌نژاد، به گذشته و سابقه‌ی ایشان و به سیاست‌های ایشان، تا شاید بهتر بفهمیم که این سیاست‌ها ریشه در کجا دارد و کجا داریم می‌رویم.
  • پدر آقای احمدی‌نژاد، روزها ساعت پنج و شش صبح، ایشان را بلند می‌کردند برای نماز صبح، بعد هم نیم ساعت، یک ساعت کلاس قرائت قرآن و درس قرآن داشتند. در واقع در تمام این صحبت‌ها، معلوم بود که در خانه‌ی ایشان قرآن‌خوانی و درس قرآن، کاملا جدی گرفته می‌شد، و اینکه آدم‌های خوش‌نامی در محله و در دهکده‌شان بودند.
  • این که چطور به قدرت رسید خودش جای صحبت زیادی دارد. دوستان ایشان می‌گویند که انتخاب ایشان نتیجه‌ی معجزه‌ی هزاره‌ی سوم بود. من باور ندارم. من فکر می‌کنم انتخاب ایشان بیشتر نتیجه‌ی فعالیت‌های بسیج و سپاه بود و این که ما می‌دانیم که مثلا آقای ذوالقدر معاون فرمانده‌ی سپاه، در یک سخنرانی‌ که حدودا یکی دو هفته بعد از انتخابات بود، صحبت از این کردند که سپاه و جناح راست باید به صورت پیچیده و چندلایه عمل می‌کردند تا آقای احمدی‌نژاد انتخاب شود. معلوم بود که فعالیت‌های زیادی از طریق سپاه و بسیج شده است. همچنین از طریق روحانیونی که شاگردان آقای مصباح یزدی بودند در اقصی نقاط کشور و دهکده‌های دور افتاده فعالیت می‌کردند و به هر حال این طور شد که شد. البته حرف‌های زیادی است در مورد این که چطور آقای احمدی نژاد انتخاب شد و این حرف‌ها را فقط من نمی‌گویم، در واقع حرف‌هایی است که مختص به مخالفان هم نیست، کسانی این صحبت‌ها را می‌کنند که ستون‌های این انقلاب و رژیم در ایران هستند؛ افرادی مانند آقای رفسنجانی و آقای کروبی.
  • این که مردم در واقع به چه کسی می‌خواستند رأی بدهند و چقدر تمایل داشتند. این صحبت‌ها و محاسبات هست، ولی نکته این است که هفده میلیون رأی برای آدمی که شناخته شده نبود، در سطح کشور ایران از کجا آمده است؟ دوم این که هیچ یک از گروه‌های سیاسی در ایران از آقای احمدی‌نژاد حمایت نکردند. سوم اینکه هیچ یک از روزنامه‌ها در ایران از ایشان حمایت نکردند. حتا گروه‌ها و اجتماعاتی که خود آقای احمدی‌نژاد تشکیل داده بود، این‌ها به آقای احمدی‌نژاد رأی ندادند. حالا چگونه هفده میلیون رأی به ایشان داده شده، جای بحث و جای بررسی دارد و در این بررسی‌ها حرف‌های زیادی هست.
  • ایشان به شدت یک آدم مذهبی‌ است. از خانواده‌ای مذهبی بیرون آمده، اعتقاد شدید مذهبی دارد و در این میان اعتقاد خیلی عمیقی به این دارد که بازگشت و برگشت امام زمان زودهنگام خواهد بود، زودتر از آنی خواهد بود که خیلی‌ها انتظار دارند. این مسائل، روی فعالیت‌های ایشان هم تأثیر می‌گذارد. من یادم هست، تقریبا یک سال پیش، ایشان در یکی از این سفرهای شهرستانی‌شان در کرمان صحبت می‌کردند، در سخنرانی‌شان گفتند که بنا به اطلاعاتی که ایشان دارند، نیروهای آمریکایی در عراق در به در دنبال پیدا کردن امام زمان هستند، دنبال آدرس ایشان هستند که از برگشت ایشان جلوگیری کنند، یا حتی گفته بودند که آمریکایی‌ها یک پرونده‌ی قطوری دارند در مورد امام زمان و دنبال ایشان هستند که کار را به گفته‌ی ایشان تمام کنند. این صحبت‌ها برای من و شما عجیب و حتی خنده‌دار است، اما برای ایشان و برای افرادی که از ایشان حمایت می‌کنند و این‌طور افکار را دارند، مسأله جدی است و این مسأله‌ی سادگی ایشان نیست، مسأله‌ی اعتقادات مذهبی ایشان است.
  • اولا که اعتماد به نفس زیادی دارد، حتی آن جایی که نباید داشته باشند و این اعتماد به نفس عجیب و غریب گاهی باعث مشکلات می‌شود. نکته‌ی دوم این که ایشان به صورت ایدئولوژیک و مذهبی به شرایط نگاه می‌کند وهمان طور که گفتم، آدمی به شدت مذهبی است، با اعتقاد به این که امام زمان به زودی برخواهد گشت، زودتر از آن که خیلی‌ها فکر می‌کنند. این باعث شده که ایشان فکر کنند که فرصت زیادی شاید ندارد. تمام کارها با عجله صورت می‌گیرد. تصمیم‌گیری‌ها بدون بررسی لازم با عجله‌ صورت می‌گیرد و این مشکلات زیادی را در ایران خلق کرده است.
  • به نظر من آقای احمدی‌نژاد و حامیان ایشان از جمله آقای خامنه‌ای نگاهی منفی به شانزده سال قبل از انتخاب آقای احمدی‌نژاد در اداره‌ی کشور طی ریاست جمهوری آقای رفسنجانی و آقای خاتمی دارند. فکر می‌کنم که آقای احمدی‌نژاد و دوستانشان می‌خواهند انقلاب را زنده کنند، در صورتی که آقای خاتمی و آقای رفسنجانی می‌خواستند کشور را بسازند. مسأله این بود که می‌گفتند که انقلاب شده و اسلام حاکم شده، الان موقع بازسازی‌ است. الان موقع ساختن کشور و تبدیل کشور به یک الگوی مترقی و پیشرفته‌ی اسلامی است. ولی آقای احمدی‌نژاد و دوستانشان این را قبول ندارند. مسأله‌ی زنده نگه داشتن انقلاب است. به همین دلیل هم هست که از نظر اقصادی ما در شرایط بسیار سختی قرار گرفتیم و این علی‌رغم درآمد بی‌سابقه‌ی ایران است از صادرات نفت با این قیمت بالای نفت است
اما بخوانید از بی.بی.سی:
  • به نوشته ناجی، اظهارات احمدی‌نژاد از جمله هاله‌‌نور در سازمان ملل متحد یا اینکه «سربازان آمریکایی‌ در عراق در به در دنبال امام زمان هستند تا او را از بین ببرند» یا تصمیم او در دوران شهرداری تهرانش که بزرگراهی را برای بازگشت امام زمان بسازد، که از نظر بسیاری تعجب‌آور و شاید مضحک است، از نظر احمدی‌نژاد و هم‌فکرانش واقعیتی مسلم است که ریشه در اعتقادات عمیق آنان دارد.
  • اعتقاد عمیق به بازگشت قریب‌الوقوع امام غایب، باعث شده که این فکر در مقامات دولت فعلی تقویت شود که تا بازگشت امام فرصت زیادی ندارند. از این رو تمام کارها و تصمیم‌گیری‌ها با عجله و بدون بررسی لازم صورت می‌گیرد که در بسیاری از موارد باعث خلق مشکلات زیاد برای ایران می‌شود. از آن گذشته دید انقلابی احمدی‌نژاد باعث شده که برخلاف دولت‌های قبلی که سعی در بازسازی کشور داشتند، دولت او سعی‌اش زنده نگاه داشتن انقلاب باشد.
  • نویسنده کتاب معتقد است که سیاست ستیزه‌جوئی با جهان که از زمان به روی کار آمدن احمدی‌نژاد سیاست رسمی دولت ایران شده، ایران را در مسیری قرار داده که روز به روز از قسمت عمده‌ای از جامعه‌ی جهانی فاصله می‌گیرد و در نهایت به تنهایی و انزوای ایران منجر خواهد شد که در شرایط بین‌المللی امروز بسیار خطرناک است.
  • آن چه که می‌توان از داستان احمدی‌نژاد در کتاب ناجی نتیجه‌گیری کرد این است که ظهور شخصیت‌هایی همانند او باید غرب را تشویق کند که سعی جدی در کاستن تنش‌ها با حکومت تهران داشته باشند. بهبود روابط واشنگتن با تهران نه تنها وضع تمام منطقه را بهبود می‌بخشد، بلکه باعث پایان یافتن دوران شخصیت‌هایی چون احمدی‌نژاد خواهد شد که قدرت و اعتبارشان در ستیزه‌جوئی است.

چند نکته

2. این یک کتاب خوب برای بچه‌های خوب درباره‌ی صلح…
3. بیاید یه کم به فکر باشیم. یه سازمان بزرگ حاضره این همه پول بده که خراب‌کاری‌ها، درست بشه ولی ما تو یک قدمی خودمون، داریم با دستای خودمون همه چی رو خراب می‌کنیم. متاسفم برای خودمون با این همه ادعا. بله، همه‌ی ما مسلمونیم ولی نمی‌دونم این اسلامی که ما گرویدیم بهش از کدوم قوطی عطاری در اومده…. بماند. بیاید به خاطر هر چیز مقدسی که داریم یه ذره به فکر غیر خودمون هم باشیم. بیاید پلنگ ایرانی رو از خطر انقراض نجات بدیم… اکنون متوجه شدید که چرا این حرف‌ها رو زدم. باید دیگران به فکر ما باشند. ما فقط بلدیم آسمون رو به زمین بدوزیم و مشکل چاله‌ی خیابون رو به دوش دولت و حکوت بیاندازیم. آقایون و خانم‌های محترم که امروز دیر برای سحر از خواب بیدار شدید.

من به عنوان یه مبارز علیه حکومت فاشیستی اسلامی از شما پشتیبانی می‌کنم و برای اعتراض به حکومت آخوندی ایران به خاطر این که باعث شد شما دیر از خواب «بی‌دار» شوید ننگ می‌فرستم و همین جا تکذیب می‌کنم که پلنگ ایرانی به خاطر بی‌توجهی ما مردم آزاد و ظلم‌ستیز نیست که در خطر انقراض قرار گرفته که به خاطر این حکومت آخوندیه. ننگ به او…

اینم دلیل تاسفم بود. به گفته‌ی یه دوست: برو مرد شو…

زن به دنیا نمی‌آید، زن می‌شود

یه نکته رو باید بگم و اون جمله‌ی معروف نویسنده‌ی کتاب «جنس دوم» (سیمون دوبوار) هست که می‌گه: «زن به دنیا نمی‌آید، زن می‌شود». چیزی جز این نیست. روزای نخستی که مجله‌ی هستیا (موضوع حقوق زنان) چاپ می‌شد یه خانم دانشجویی با عصبانیت به سمت من اومد و گفت: «حقی از ما ضایع نشده. اگر هم شده باشه نیازی به وکیل و وصی نداریم». چی باید می‌گفتم. چه باید می‌کردم. یاد جمله‌ی دوست خوبم و یکی از فعال‌های حقوق زنان (مریم بهرمن) افتادم که درباره‌ی روند فعالیت کمپین یک میلیون امضا (تغییر برای برابری) می‌گفت: «این کار کمپین مثل اینه که یه سری آدم که سال‌هاست خوابند رو با سر و صدای زیاد از خواب بیدار کنیم و بهشون بگیم بدوید. اونا هم به سرعت می‌دوند اما آخرش چی؟» راست می‌گه. این جریان باید به آرامی توی بطن وجودی هر مرد و زنی شکل بگیره. حقوق زن متاسفانه با توجه به آموزه‌های دینی پربار و فرهنگ سرشاری که داریم در حد یه شعار باقی مونده و بدتر از اون این نابرابری یه موضوع فراگیر (اپیدمی) شده. اکنون توی مرحله‌ی از خواب برخواستن ناگهانی هستیم و نتیجه‌اش می‌شه واکنش اون دختر دانشجو. مسئله‌ی زن و حق و حقوق اون رو من نباید بخوام. این رو خودش باید بخواد، نه من. برگردیم سر جمله‌ی سیمون دوبوار: زن تا وقتی توان درک این نابرابری رو نداشته باشه، ازش راضی هست. باید آهسته و با دلیل اون رو با حق و حقوق‌اش آشنا کرد. نباید فراموش کرد که حق و حقوق اون رو نه من و نه هیچ مرد دیگه‌ای نباید به اون بدیم. اون خودش باید بخواد…

 


برگه‌ها :1234567891011121314