:::: MENU ::::

خاطره‌های زندان 1

دو نفر اومدن و بردنم. لحظه‌ای که سوار ماشینشون شدم فهمیدم که خیلی چیزا رو از دست دادم، هر چند که خیلی اصرار داشتن من رو قانع کنند که چند تا پرسش هست و زود تموم می‌شه. روزها و شب‌ها گذشت. روزهای خیلی زیبایی رو از دست دادم:

  • عاشورا، کنار کسایی به باد رفت که غمشون، غم نون بود. اون‌جا بودن چون بیش‌تر از اون چیزی که باید رو می‌خواستن و درد این جا بود که نه از راهش، که از بی‌راهه.
  • مرگ آیت‌الله منتظری رو توی سلولی شنیدم که همیشه روشن بود.
  • حمله‌ی مشتی وحشی به خونه‌ی آقا سید علی محمد دستغیب رو با بدن کوفته و سر شکافته‌ی طلبه‌ها و فرمانده‌ی جانبازی دیدم که تمام درخواستش از زندان‌بان یه قرآن و زیارت عاشورا بود تا به بعد از 8 سال جان‌فشانی لقب روضه‌خون بهش بدن.
  • 22 بهمن رو با بازپرسی گذروندم که با افتخار آمار نجومی بازداشتی‌ها رو می‌گفت.
  • تاسوعا رو تو اتاق دادستانی گذروندم که من رو کشونده بود تا بفهمونه دست‌نشونده‌ی آمریکا هستم و اون داره به جامعه و کشورش خدمت می‌کنه و من خیانت.
  • تولدم رو با کسی گذروندم که افتخارش هرزگی و باج‌گیری و شرارت بود و البته کشتن 21 مامور نظامی.
  • کنار کسی وقتم رو از دست دادم که خودش رو فعال سیاسی می‌دونست و به خاطر عشق به وطن!! میلیون میلیون پول از رضا پهلوی می‌گرفت و جالب این که 4 تا جمله رو پشت سر هم تکرار می‌کرد.

نمی‌گم که دانشگاه، کار و خیلی چیزای دیگه رو به جرم داشتن حق آزادی بیان از دست دادم چون توی فضایی که بعد از انتخابات درست شد، انتظاری غیر از این نمی‌رفت. سخته که با 1000 بدبختی به جایی برسی که فکر می‌کنی یه نقطه‌ی صفر هست اما یه سری آدمی که «فرق بین کلم و بروکلی» رو نمی‌دونن بیان و به زور بهت بگن که تو منظورت از گفتن «کاش آینده‌نگرانه تصمیم می‌گرفتید» توهین به مقام شامخ رهبر کبیر انقلاب اسلامی حضرت آیت الله سید علی خامنه‌ای هست و 86 روز نگه‌ات دارن چون تو حاضر نیستی قبول کنی که فرقی‌است بین کژفهمی شما و دل‌سوزی من.

از اون‌جا بیشتر می‌گم. درد دوستانی که توی زندان (صابر عباسیان و علی تارخ) و بازداشتگاه (زینب بحرینی) هستند بیشتر از یادآوری این خاطره‌ها هست.


آزادی با طعم شرم

پس از 86 روز آزاد شدم. نمی‌دونم چرا بازداشت شدم اما 86 روز اون‌جا موندم تا «متنبه» بشم. شاید هم متنبه شدم که آزادم کردن. به هر حال اون‌جا جوری با من برخورد شد که فکر می‌کردم چه‌گوارا یا نلسون ماندلا یا … هستم. شایدم هستم و خبر ندارم :)

هر چی آیه و قسم که من مدت‌هاست که کار سیاسی نمی‌کنم، انگار که نه انگار. به نظر می‌رسید که گیر اصلی سر نامه‌ای باشه که به رهبر نوشتم دل‌مشغولی‌هام رو گفتم از اتفاق‌های چند ماه پیش از اون انتقاد کردم. به گمانشان توهین کردم جدای از این که تو مرام من نه «توهین» جایی داره و نه «مرگ بر» و مانند این‌ها. حالا این که اصل قضیه چی بود خدا می‌داند. راستش قرار بر این بود که آخر سر بازجوی گم‌نام و گم‌چهره به من بگه چه اشتباهی کردم تا تکرار نکنم اما رفت و حدود یک ماه بعد از آخرین بازجویی آزاد شدم.

اتهام‌های من «اقدام علیه امنیت ملی»، «تبلیغ علیه نظام جمهوری اسلامی ایران به نفع گروه‌های معاند»، «توهین به رهبری»، «توهین به مسئولین به سبب سمت آن‌ها» بود که سه تای نخست ماله دادگاه انقلابه و آخری ماله دادگاه جزایی. هر دوتا دادگاه برگزار شده و حکم دادگاه جزایی جریمه‌ی نقدی به مبلغ یک میلیون ریال هست. الآن هم منتظر رای دادگاه انقلاب هستم.

به هر حال گذشت و من با کفالت 500 میلیون ریالی آزاد شدم و دارم می‌نویسم. باید سپاس گفت خدای بزرگ و پدر و مادر عزیز و صبور رو، دوست خوب و وکیل نازنین (محمود طراوت‌روی). شاید لطف و مهر دوستان و خانواده رو بشه جبران کرد اما بزرگواری وکیلی که بی هیچ مزدی و هیچ ادعایی وکالت من و خیلی‌های دیگه رو قبول کرده چی؟ بزرگ مردی است این آقای طراوت.

خیلی از دوستان و خانواده شرمنده کردند. من قبل از هر چیزی عذر می‌خوام که باعث دغدغه‌ی فکری (حتا برای گفتن «بهتر که گرفتنش») خیلی‌ها شدم. از شرق تا غرب. تو این چند هفته‌ی آزادی ابراز لطف کسایی رو دیدم که سال‌ها ازشون بی‌خبر بودم. فراموش نکردم اشک‌هایی که ریختند و دعاهایی که خواندند و زیارت‌هایی که رفتند تا من آزاد شم. امیدوارم لایق این همه مهر باشم. به امید این‌ها، اون‌جا تحمل کردم و امروز شرمنده‌ام که هیچ جوری نمی‌تونم این همه مهربانی رو پاسخ بدم.

 


تشیع صفوی و تشیع علوی / دکتر علی شریعتی

«من هرگز با بطالت پدرم بیعت نخواهم کرد»
قصه، قصه‌ی به قدرت رسیدن علوی‌ها با استقرار حکومت صفویان هست. شریعتی به زیرکی به مقایسه‌ی خواستگاه و دیدگاه و روش و منش و مرام و … اونا پیش و پس از به قدرت رسیدن می‌پردازه. یه چند تا قسمتش رو که خیلی برام جالب بود رو با کمی تغییر –به خاطر خارج کردن از زبان محاوره‌ای- بخونیید و بیاندیشید و حسرت بخورید و درس بگیرید: ادامه‌ی نوشته


از 13 آبان تا 16 آذر، دهه‌ی محرم و 22 بهمن

یادمه بچه که بودیم «باید» می‌رفتیم مشت محکم می‌زدیم تو دهن استکبار جهانی همونی که به گفته‌ای از امام که رو دیوار مدرسه‌مون نوشته بود «هیچ غلطی نمی‌تونس بکنه». بزرگ‌تر که شدم هیچ وقت نفهمیدم که چرا یه روز می‌ریم و «مرگ بر آمریکا» می‌گیم و یه روز دیگه «مرگ بر آلمان» و … رفتم و نخستین کتاب جدی (غیر درسی – داستانی) زندگی‌ام رو خوندم: اسمش «پاسخ به تاریخ» بود. به امید این بودم که چرا باید هر 13 آبان آمریکا رو با حرف لجن‌مال کنیم و 22 بهمن به ریش یه آدمی بخندیم و 29 بهمن غرق شادی بشیم. جسته گریخته و با فهم 12 سالگی‌ام یه چیزایی فهمیدم. با افتخار تمام رفتم جلوی معلم تاریخ‌مون و پرسیدم که چرا انقلاب شد؟ با اون چهره‌ی مهربون و استخونی‌اش یه چند لحظه بهم نگاه کرد و بدون هیچ پاسخی رفت. دنبالش دویدم و جلوی دفتر مدرسه پیچیدم جلوش. گفت: «خر شدیم»… ادامه‌ی نوشته


روزهای خاکستری

تو اوج سبزی جنبش خودجوش آزادی خواهی، اصفهان بودم. دختر عمو خواست که با هم و دوش به دوش هم‌وطنان بریم شعار «زنده‌باد آزادی» و «چراغی که به خانه رواست، به مسجد حرام است» و … سر بدیم. اون خواب موند و منم تو خلوت اتاق دراز کشیدم و «به خودم هی زدم از این‌جا برو…».

ظهر شد و شب شد و دیدم جنایت‌ها رو. دیدم که سیمای ایران چه طور نشون داد حماسه‌ای دیگر رو!! جالب بود؛ مجری می‌گفت که تعدادی اندک!!! جریان‌های منحرف رو موج عظیم ایرانیان آگاه به حاشیه روندن و توی پس‌زمینه تصویری رو نشون می‌داد که یه مشت مزدور با چماق افتادن دنبال موجی سبز رنگ… به پیشنهاد پسر عمو زدیم بیرون. چیزی نگذشته بود که خبر دادن «علی‌رضا صفایی» و چند نفر دیگه رو تو راهپیمایی شیراز گرفتن. اطمینانی نبود از درستی خبر. بنا شد که من پی‌گیری کنم. هر جا زنگ زدم کسی خبری نداشت. دل رو زدم به دریا و زنگ زدم خونه‌شون. پدرش گوشی رو بر داشت. منتظر هر واکنشی بودم. پرسیدم که علی‌رضا هست؟ گفت که نه. ماجرا رو گفتم و خواستم خبری بگیرم، گفت: «از صبح خونه نبودم بی خبرم. الآن هم کسی خونه نیست اما منم شنیدم». بعد هم شروع کرد به غر زدن. خواستم دل‌داری بدم اما ارتباط قطع شد. آخه بی‌وجدان‌ها آدم از این بشر مظلوم‌تر نبود که بگیرید؟

شنبه، رفتم شهرکرد و برگشتم. یک‌شنبه عید فطر شد. یک راست رفتم بیرجند تا شاید حضرات بعد از شش سال اجازه‌ی فارغ‌التحصیلی بدن. خیلی باید پست باشن که منو  با اون همه خستگی و کار، کشیدن اون‌جا اما خودشون حتا تلفن رو هم جواب ندادن. دست از پا درازتر راهی تهران شدم. اگر اون‌جا اتفاقی هاشم نصرآبادی و چند تا دیگه از دوستان رو نمی‌دیم که دق کرده بودم.

برگشتم. هنوز خستگی سفر تو تنم بود که ماوریت دوباره‌ی گیلان رو انداختن رو دوشم. رفتم و لذت برم از اون همه زیبایی و اکسیژن زیادی: لاهیجان شده برام یه بهشت: بام سبز، کوکی، کباب ترش، فالوده اخته، کلوچه نوشین، پدر چای ایران و سبزی و سبزی و سبزی و آسمان آبی و چند تکه ابر بالای مزرعه‌های چای… به جز لاهیجان رشت و کوچصفهان و انزلی و لنگرود رو هم سر زدم. بنا بود که آستانه رو هم ببینم اما فرصت نشد.

اون‌جا که بودم پدر جان رفتن بیرجند تا اوشون هم دست و پنجه‌ای با مسخره‌بازی‌های حضرات نرم کنند… جالبه! پدر جان موفق شد. الآن من تنها یه درس دارم تا فرار از خرابه‌ای به نام دانشگاه بیرجند…

برگشتم. خبر خوب پدر جان با تلخی خبر توقیف روزنامه‌ی «تحلیل روز» تلخ شد. راستش «تحلیل»، شبهه-روزنامه‌ی شیراز بود. هر صبح مشتی آگهی‌نامه با نام‌هایی چون «خبر جنوب»، «عصر مردم»، «نیم‌نگاه» و … به چشم می‌خورد اما «تحلیل روز» به روزنامه خیلی بیشتر شبیه بود تا «خبر جنوب»ی که «واحدیان» ادعا می‌کرد تیراژش 85000 تا هست. دلم گرفت. یاد آخرین روزهای شیراز افتادم: روزی که هاشمی برای نخستین‌بار پس از انتخابات 88، نماز جمعه‌ی تهران رو امامت می‌کرد. رفتم دفتر تحلیل و با بهمن حاجات‌نیا گفتیم. چقدر این مرد بی‌ادعا هست. کاش مدعیان اصلاح‌طلبی ازش یاد بگیرن.

دیشب بهم پیامک دادن و خواستن برم و از پیر دلیر شیرازی (علی محمد دستغیب) حمایت کنم. کاش اون‌جا بودم… کاش می‌تونستم برم ازش تشکر کنم و بگم اگه یه مرد تو مجلس خبرگان باشه تویی.

زد به سرم و این رو درست کردم برای استفاده به جای تصویرهای قبلی…

امروز رفتم توی تارنمای دانشگاه بهشتی. قبول شدم. دوره‌ی دانش‌پذیری رشته‌ی مدیریت IT رو قبول شدم. اینم اون‌قدر خوشحالم نکرد، هر چند که یه تابو شده بود اما فکر کنم دیگه چیزی نمی‌تونه خوشحالم کنه… یکی از دوستان زنگ زد و گفت که برای حمایت از روزنامه‌ی تحلیل می‌ریم جلوی دفترش؟ ای خدا من این‌جا چی کار می‌کنم؟؟؟؟

شنبه صبح ساعت 9:30 پرواز دارم به گرگان.

نوشته شده در تاریخ 23 آبان 1389: من به خاطر نوشتن کلمه‌ی «دختر عمو» بسیار بازخواست شدم. نه از نهادهای اطلاعاتی، که از کسانی که ادعا می‌کنن توی تمام جریان‌های انقلاب نقش داشتن و هزینه‌ها دادن. تمام اون 86 روز بازداشت یه طرف، حرفایی که بابت این کلمه شنیدم هم یه طرف…


رشت – انزلی – سردشت 3

امروز 5 شهریور 1388 هست. ساعت 3 صبح رسیدم تهران. هنوز خستگی سفر تو تنم هست. شرکت از ماموریت من راضی هست اما خودم نه. باید تمام کار رو انجام می‌دادم. رضایت شرکت به از این رو هست که نزدیک 3 میلیون توی گیلان فروش داشتم و نارضایتی من از این رو هست که نتونستم دستگاه «گاما» و «میندری» رو نصب کنم…

روز 3 شهریور، زود از خواب پا شدم. بیش‌تر وقتم رو گذاشتم برای آزمایشگاه دکتر گیتی امیدواری. دستگاه «سیسمکس» رو نصب کردم. نرم‌افزارشون رو به روز کردم و … تا طرفای ظهر اون‌جا بودم. برای اتصال دستگاه وسیله کم اومد. قرار شد یه نفر بره خرید کنه و منم تو این فاصله برم آزمایشگاه دکتر ابریشمی. همین جور شد. یه مشت خرده کار بود انجام دادم. با دستگاه «گاما» ور رفتم. بازم نشد. بی خیال شدم. ساعت 3 بود که برگشتم آزمایشگاه امیدواری. بنا بود که زود کارم تموم شه تا ساعت 6 برم بیمارستان بهشتی (آزمایشگاه بیمارستان بهشتی هم دست دکتر ابریشمی هست)… اما کارم تموم نشد. تا ساعت 11 شب اون‌جا بودم. افطار هم دست‌پخت خوب دکتر امیدواری رو خوردم. بی‌شک یه آدم فوق‌العاده هست: مدیر خوب و موفق، کدبانو و شاید مادر و همسر خوب. به هر حال از این آدما کم گیر می‌آد.

برای سیم‌کشی آقایی رو آوردن به نام «مجید». سال‌ها کارهای برقی خانم دکتر رو انجام می‌داده. آدم جالبی بود. وقتی فهمید من روزه‌ام، مسخره‌ام کرد. گفت: «Religon is governmental force». تعجب کردم. از اون به بعد تنها انگلیسی حرف می‌زد. خیلی خوب و روان. منم به فارسی جواب می‌دادم. بماند که اون‌قدر تعریف کرد و گفت که از کارام باز موندم. کارش که تموم شد رفت. من موندم و نگهبان. تلوزیونش رو روشن کرد. اخبار از قسمت چهارم سریال طنز «دادگاه کودتاچیان برای جلوگیری از کودتا» رو نشون می‌داد و اراجیف می‌گفت. سعید حجاریان رو که دیدم دلم گرفت. چنان با آب و تاب متن استعفاش از حزب مشارکت -که سعید شریعتی می‌خوندش- رو نشون می‌داد که انگار از حزب نازی استعفا داده. ننگ باد به شما رمالان و پست‌فطرتان که …

برگشتم «هتل ایران». ساعت 12 شب بود که رسیدم. تنها تونستم بخوابم. ساعت 6:30 صبح بلند شدم و راه افتادم به سمت آزمایشگاه دکتر امیدواری. تا خورده کارها رو انجام دادم شد ساعت 9. برای دستگاه «لیایزن» مشکلی پیش اومد. حلش کردم. با دکتر درباره‌ی تارنما صحبت کردم و زدم بیرون. رفتم آزمایشگاه دکتر ابریشمی. اون‌جا هم یه سری خرده کار انجام دادم. حدود ساعت 7 عصر بود که رفتم به سمت بیمارستان. نشد کاری انجام بدم چون رمز گذاشته بودن روی نرم‌افزار و فراموش کرده بودن. از فرصت استفاده کردم و ته و توی دستگاه «میندری» رو در آوردم. چینی‌ها دارن کولاک می‌کنن…

خلاصه ساعت 10 شب رسیدم رشت و زدم راه که برسم تهران. حدود ساعت 3 صبح رسیدم.


رشت – انزلی – سردشت 2

هنوز انزلی هستم. ساعت 11 شب 3 شهریور 1388 هست. دیروز صبح به خاطر این که دیر خوابیدم، دیر بیدار شدم. با عجله رفتم آزمایشگاه افرا. اون‌قدر گیر دادن که حالم داشت بد می‌شد. آخر کار یه کارمندی گیر داده بود که باید رنگ پس‌زمینه‌ی یک قسمتی توی یکی از بخش‌های فرعی نرم‌افزار که آبی هست رو سفید کنم. هم‌کارهاش، خنده‌شان گرفته بود. گفتم اگه بخواید انجام می‌دیم. هر کاری داشتن انجام دادم. نوبت به دکتر مهرورز رسید. یه مشت گیر داد، با صبر و زیرکی جوری ردش کردم که دید بدش یه ذره بهتر بشه. جالب بود برام که بزرگ‌ترین ایراد نرم‌افزار رو تو آخرین مرحله گفت. چه ایراد زشتی هم بود: جمع چند تا عدد رو اشتباه می‌زد. به همین نام و نشون، ساعت 2:30 عصر از اون‌جا اومدم بیرون. بارون قشنگی می‌زد. لذت بردم.
رفتم میدون «شهرداری» که یه سمتش اداره‌ی پست بود و یه سمتش شهرداری. معماری قشنگی داشت. یکی داد می‌زد: انزلی. قیمت رو پرسیدم گفت 1000 تومان. گفتم دربستش کن. راه افتادیم. 45 کیلومتر راه بود تا انزلی. راننده مقداری از زیتون برام گفت. تجربه‌ای داشت: می‌گفت اگه زیتون تلخ رو چند روز بذاری توی آب خیارشور یا آب نارنج، شیرین می‌شه… گفت و گفت تا رسیدیم انزلی. یه شهر که یه سمتش تالاب (مرداب) معروف انزلی هست و یه سمتش دریا. یه سمتش آرامش مطلق و سمت دیگرش طغیان محض…

از دو تا پل گذشتیم. آقای راننده‌ی محترم همین جور داشت از زیتون و بارون و آب و هوا حرف می‌زد. منم بین گوش داد، گریز می‌زدم و محو زیبایی می‌شدم و گاهی به یه حرف راننده فکر می‌کردم. آخه توی راه، یه جا (20-15 کیلومتری انزلی) خیلی بارون تند شد. گفت که انزلی هوا صافه. خنده‌ام گرفت. چه جور می‌شد که توی 15 کیلومتری با این شدت بارون و این همه ابر که سر به زمین گذاشته بودن، هوا خوب باشه؟؟!! وقتی رسیدیم چند کیلومتری انزلی، دستاش رو روی فرمون به هم قفل کرد و گفت: «دیدی گفتم!!!». تجربه‌ی محلی‌ها آدم رو به وجد می‌آره. رسیدیم. راننده، 6000 تومان گرفت. می‌گفت رسوندمت به مقصد و به علاوه یه ایست هم داشتی. آخه سر راه یه 10 دقیقه‌ای توی ترمینال انزلی ایستادیم تا باری رو که از شرکت برام فرستاده بودن بگیریم. به هر حال پرداخت کردم و رفتم آزمایشگاه دکتر ابریشمی. دکتر اومد پیش‌واز. با احترام منو راهنمایی کرد. کارم رو با دستگاه «شمارنده‌ی گاما» شروع کردم. گیری افتاده تو این دستگاه مزخرف. نشد. دستگاه «الکسیس» رو وصل کردم. رفتم پذیرش. دستگاه «الکتا لب» رو وصل کردم و یه سری ایرادهای پذیرش رو هم رفع کردم. برگشتم که دوباره با «گاما» کار کنم. همه رفته بودن. هیچ کسی تو بخش فنی آزمایشگاه نبود. منم رفتم. رفتم یه میدونی که به «میدان اصلی شهر» معروف بود. یه هتل خیلی قدیمی با معماری زیبا دیدم. اسمش هتل «گل سنگ» بود. رو تابلوش به سبک بدوی نوشته بودن «یک ستاره». رفتم داخل. حدس زدم که خیلی افتضاح باشه. بود اما موندم. وسایل‌هام رو گذاشتم داخل و رفتم یه گشتی زدم: آخر بلواری که به شهرداری می‌رسه، جایی هست که مرز بین تالاب و دریا است. غذاخوری‌ای بود زیبا اما خالی از مشتری. رفتم و پیتزا سفارش دادم. غذاش خوب بود… رفتم به سمت مرز بین تالاب و دریا. آروم بود اما موج‌های خیلی سطحی داشت: تلفیق زیبایی از دو فضای ناهمگن. لذت بردم. قدم زدم و زدم تا رسیدم به دریا. پر از موج‌های عصبانی بود. خشمشون رو می‌ریختن رو اسکله یا با شدت هدیه‌اش می‌دادن به ساحل. نشستم دریا رو دیدم. لذت بردم و بردم تا سرما لذتش رو ازم گرفت. قطرهای بارون خیسم کرد. تصمیم گرفتم برگردم. توی راه یه حلزون دیدم. بزرگ بود و زیبا. کمکش کردم که زودتر به باغچه برسه… برگشتم هتل. دراز کشیدم تا بعد از چند دقیقه، به کارهام برسم. چشمام رو که باز کردم ساعت 8:30 صبح بود.
با عجله دویدم به سمت آزمایشگاه دکتر امیدواری. آزمایشگاه خوب و مجهزی هست. عالی هست. کارهاشون رو انجام دادم. رفتم آزمایشگاه دکتر ابریشمی. یه سری مشکل رو حل کردم. دوباره این دستگاه «گاما» گیر داده. حالم رو خراب کرد. تو این وسط از آزمایشگاه دکتر افراه رشت زنگ زدن که این چه وضعش هست. چرا نرم‌افزارتون یه جایی‌اش آبی هست… نمی‌دونستم چی بگم. گیر داده بود. می‌خواستم داد بزنم. اون‌قدر احمق هستند که … گفتم با شرکت تماس بگیرید و درخواستتون رو بدین. «گاما» کم عصابم رو ریخته بود به هم که اینم اضافه شد. هر کاری توی آزمایشگاه دکتر ابریشمی بود انجام دادم جز «گاما». برگشتم آزمایشگاه دکتر امیدواری. خانم دکتر اومد و گله کرد که چرا کم موندم. گفتم یه نماز بخونم در خدمتم. یه جای خیلی خوب فراهم کردن که نماز بخونم. خوندم. دعوتم کرد به افطار. رد کردم. نذاشت کار کنم. گفت باید بری استراحت کنی. نفهمیدم از سر محبت بود یا این که کار داشت و من پا گیرش بودم. زنگ زد به «هتل ایران» و یه جا برام گرفت. اومدم هتل. کلی تحویلم گرفتن. یه اتاق رو به فضای بین تالاب و دریا بهم دادن. دارم لذت می‌برم. هر چند که اتاق‌ها تعریفی نداره. خدمات هتل هم… اما بالکنی داره که منو محو آرامش و زیبایی کرده. خدا فردا رو به خیر بگذرونه: دکتر امیدواری، دکتر ابریشمی و بیمارستان بهشتی.

آزمایشگاه دکتر امیدواری خیلی جالبه. من هیچ مردی جز نگهبان ندیم. همه‌ی کارمندها زن هستند. جالب بود که دکتر گیتی امیدواری با کارمندها مثل خواهر یا دوست صمیمی رفتار می‌کرد. آزمایشگاه‌اش گواهی ISO داره و روزی حدود 100 تا مریض داره. اینو می‌گن یه زن موفق. لذت بردم. خیلی خیلی زیاد و دوست دارم کارهایی که به اون‌جا مربوط می‌شه رو به بهترین شکل انجام بدم.
از همه جا بی‌خبرم. امیدوارم که زودتر برگردم. نمی‌خوام بیشتر از این از حال و احوال زندانی‌ها و دولت کودتا بی‌خبر باشم.
افطار امشب، یه تکه پنیر، یه قالب 25 گرمی کره و یه مقدار عسل بود. در کنار همه‌ی اینا چای و یه کاسه‌ی کوچولو آش رشته هم بود. نماز مغرب رو که خوندم از پذیرش هتل زنگ زدن که افطار آماده هست اما من که افطار نخواسته بودم… به هر حال توفیق اجباری بود. وقتی رفتم فکر کردم اینا پیش غذا هست. بعد متوجه شدم که این اصلش هست. اینو می‌گن روزه‌ی درست و حسابی. چیه آدما درگیر تجملات ماه رمضون می‌شن؟


رشت – انزلی – سردشت 1

بماند که چی شد و چه قدر معطل شدم و … تا سوار یه تاکسی شدم و شرکت وزین تروند دانش 12000 تومان ناقابل رفت تو خرج. البته اشتباه نشه، من خودم نخواستم با طیاره و اینا سفر کنم. من رو چه به این سوسول‌بازی‌ها!!!! «به ما که رسید، آسمون تپید» که می‌گن همینه. انتقاد به این کار زیاده: خستگی و اتلاف وقت کارمند، افزایش هزینه‌ی سفر برای شرکت (حق ماموریت ساعتی) و البته کاهش هزینه‌ی حمل و نقل برای شرکت هم نقطه‌ی مثبتش هست. «صلاح مملکت خویش خسروان دانند»، منو چه به دخالت تو کار بزرگان. من طبق قراری که با شرکت گذاشتم، هر جا و هر جوری سفر می‌کنم… می‌ترسم، فردا با اسب و قاطر بفرستندم ماموریت.
روز 31 مرداد 1388 (1 رمضان 1451) تهران رو به قصد سفر به رشت، بندر انزلی و سردشت ترک کردم. از سمت غرب تهران خارج شدیم. هوای گرم و آفتاب سوزان ادامه داشت تا قزوین. قزوین رو که رد کردیم یه جایی روی تابلو نوشته بود «رشت» و به سمت راست اشاره کرده بود اما راننده‌ی محترم -که تو کل سفر در حال مطالعه بود و البته گاهی صحبت با کسی که من نفهمیدم کی بود- مستقیم رفت. جاده خالی از هر موجود زنده‌ای شد. یه ماشین قیر کنار جاده پارک بود و اشاره می‌کرد که رد نشیم اما ما با سرعت 120 یا شاید هم 130 کیلومتر در ساعت رد شدیم و رفتیم و رفتیم. یکهو راننده‌ی محترم تصمیم گرفت که بزنه جاده خاکی. زد و رفت تا رسیدم به یه بزرگ‌راه. با یه حرکت آکروباتیک که به نظر می‌رسید خلاف قانون باشه رفت اون سمت بزرگ‌راه و کنار یه چیزی شبیه به رستوران ایستاد. ساعت 11 صبح بود. نفهمیدم ایستاد برای صبحانه یا ناهار اما ایستاد. هوای خنکی بود. موندم کنار ماشین و استفاده کردم از هوا و چند تا درخت سپیدار که تو باد می‌رقصیدن. راننده‌ی محترم اندکی بعد از 10 دقیقه منت گذاشتن و آمدند. روان شدیم. بعد از گذر از چند تا پیچ، تراکمی از تکه‌های ابر دیدم. گل از گلم شکفت. راننده یه نگاه عاقل اندر سفیه انداخت و پشت چشمی نازک کرد. خبر خوبی بود. چهار چشمی منتظر بودم تا سبزی ببینم که تلفن زنگ زد و حواس مبارک رو پرت کرد. بعد از گفت و شنود خودم رو وسط یه تونل دیدم که نسبتن طولانی بود. بعد از تونل آقای راننده‌ی عزیز طبق معمول یکهو ترمز کرد و پیچید به سمت پمپ بنزین. از اون‌جا که زدیم بیرون به کسی زنگ زد و گفت بنزین تموم کرده بوده. فکر کنم که فکر می‌کرد که من ممکنه فکر کنم که این که اگه یه نفر بنزین تموم کنه و هم‌چنان دنده عوض کنه و سرعت تنظیم کنه و … جای تعجب داره. حقیقتی هست. نفهمیدم راست گفت یا دروغ اما گفت و بدون خداحافظی گوشی رو قطع کرد. بعد از چند دقیقه دنیای زیبایی که دنبالش بودم شروع شد. اول یه چند تا مزرعه‌ی طولانی سبز بود و چند تا درخت تو کوه. لحظه لحظه زیاد شد تا جایی که جاده رو وسط انبوهی از سبزی دیدم. دلم می‌خواست پیاده شم و نفس بکشم. چیزی که خیلی برام زیبا بود امام‌زاده هاشم بود. یه گنبد کوچولو روی یه تپه‌ی کوچولو، وسط انبوه سبزی و با چشم‌اندازی از آب و کوه پر از درخت. چه حالی می‌ده عبادت تو همچین فضایی.
نزدیک رشت شیشه‌ی ماشین رو دادم پایین. ازدحام رطوبت رو می‌شد حس کرد و خنکای هوا رو. رسیدم. ساعت حدود 1:30 عصر بود. باید به آزمایشگاه دکتر افراه سر می‌زدم. زدم و چه سری هم زدم. نزدیک بود سرم بشکنه. طبق معمول این یک ماه گذشته، هم‌کاران محترم یه چیزی رو سرهم‌بندی کرده بودن و برگشته بودن. اولین جمله‌ای که از دکتر مهرورز شنیدم این بود: «ما اصلن تصمیم داریم نرم‌افزار شما رو بذاریم کنار». پذیرایی بعدی رو آقای تقی‌پور انجام داد: «برای چی اومدی؟ ما که نخواستیم بیای و …». توضیح دادم که با شخص دکتر افره هماهنگ شده. گفتم الآن این‌جا هستم. اگه بخواین می‌رم اما بهتره استفاده کنید. مجاب شد اما دکتر موند که توجیه بشه. رفتم و شروع کردم به کار. یه کارمندی اومد و گفت که این دکتر همین جوری هست. غر می‌زنه. تو رفتم و آمد فهمیدم که دکتر رفته. جالب بود که با این همه غرغر یه فهرستی از ایرادها و اشکال‌ها در نیاورده بودن. تک تک کاربرها رو دیدم و پرسیدم که مشکلی هست یا نه. جالب‌تر این که هیچ کس ایرادی که حتا نزدیک به غرغر اونا باشه نداشت. به هر ترتیب گذشت. قرار شد که فردای اون روز رو هم بمونم و هر کاربری که از قلم افتاده رو انجام بدم و مشکل‌گشایی کنم. زدم بیرون به قصد آزمایشگاه رازی. عین بیمارستان شلوغ بود. اون جا هم رفع عیب شد. ساعت 8:20 اون‌جا رو به سمت هتل پردیس ترک کردم.
یه هتل 2 ستاره. جای خوبی هست. هر چند که در حال تعمیر هست اما از کارگر و استاد و … خبری نیست. کاش حداقل زودتر به دیوار اتاق‌ها رنگ بزنن. خیلی چهره‌ی اتاق رو دل‌گیر کرده این گچ‌های نم کرده. هتل تمیزی نیست و کارکنان مودبی هم نداره اما در حد هتل 2 ستاره راضی‌کننده هست. بعد از یه وارسی اتاق و یه لحظه ولو شدن رو تخت تصمیم گرفتم غذا بخورم. اسمش ناهار بود یا شام نمی‌دونم اما گشنگم بود. با یه پیش‌غذای عالی (زیتون پرورده) شروع کردم. بر خلاف ظاهر بدش، چسبید. رستورانش در حد همون 2 ستاره بود. آقای گارسون نزدیک به 10 بار جلوی من رژه رفت و غذای نه چندان خوبشون رو به دهنم زهر کرد. تصمیم گرفتم بعد از یه کم استراحت و نماز بزنم بیرون. چشمام رو بستم. باز که کردم ساعت 3 صبح بود. یه دوش گرفتم. رفتم پایین و از یه آقایی که -با یه لباس بسیار زیبایی شبیه به لباس خواب- رو مبل در حال چرت زدن بود پرسیدم: «ساعت چند سحری می‌دین؟». با تعجب اندر احوالات من گفت که نداریم. به همین سادگی. تصمیم گرفتم بی سحری روزه برم. برگشتم بالا شروع کردم به نوشتن اینا. توی پس‌زمینه آهنگ زیبای «کاروان‌سرا» و «جاده‌ی ابریشم» اثر «کیتارو» داره قلقلکم می‌ده. بارون هم داره من و با خودش می‌بره. می‌رم نماز و کمی قدم زدن. ساعت 5:44 صبح روز 1 شهریور 1388.

 

یه کم از اخبار بی‌خبرم. دیروز یه چند تا خبر خوندم. یکی‌اش نامه‌ی دختر ابطحی بود به پدرش. خدا کنه که … خدایا! تو این صبح قشنگ این ماه قشنگ، تو شهری که انبوه عظمتت رو نشون می‌ده ازت می‌خوام که دلشون رو قرص کنی. خدایا! تو می‌دونی که این واعظان پای منبر از هیچ چیزی برای به بند کشیدن آزادی کوتاهی نمی‌کنن، حتا از نام تو و این ماه پر شور. خدایا! مگر نه این که کفر قابل تحمل‌تر از ظلمه، پس کو «کرامتت»؟ مگر نه این که تو «جباری»؟ پس کو اون «جبر» و «خشمت»؟
دیشب برنامه‌ی 20:30 صدا و سیما صحنه‌ی درگیری خبرنگار 20:30 با یه کارمند پارک افسریه‌ی تهران رو چنان با آب و تاب نشون داد که دلم براش کباب شد. بعدش هم زنگ زدن به معاون عمرانی شهرداری تهران و گفتن این چه وضعش هست و … اونم گفت که پیمان‌کار پارک رو اخراج می‌کنه. عظمت رسانه‌ی ملی تا کجا رسیده!!!! جالب این که می‌گفت به خبرنگار فحش دادن اما تمام صحنه‌هایی رو که نشون می‌داد، خبرنگاره داشت فحش می‌داد و چه فحش‌هایی… تصور کنید که بیش از 69 کشته هزاران بازداشتی و زنذانی، هزاران زخمی و میلیون‌ها توهین شنیده ارزش حتا یک دقیقه برنامه توی این بوق و کرنای مشتی رذل رو هم نداشتن.


من و این روزها

اومدم این‌جا (تهران)، که شاید خیلی مشکل‌های شخصی‌ام رو حل کنم. شدم یه کارمند خوب. قبل از شروع کار، شرکتم و بعد از تعطیلی شرکت رو ترک می‌کنم. مث بچه‌های خوب می‌رم و می‌آم. وقتی بر می‌گردم خونه، یه کم استراحت، شام و خواب. اینم زندگی من تو این شهر مزخرف که همه چیزش توی دروغ، کلک، دود، کثافت و زندگی ماشینی خلاصه می‌شه: «رویش هندسی سنگ، سیمان و آجر»
تمام کار سیاسی‌ام هم توی کل کل با دکتر علی اکبر جوان‌فکر (مشاور رئیس جمهور نهم) خلاصه می‌شه که اونم شاید به خاطر این که زیادی بی‌پرده حرف زدم به دل گرفته و دیگه جواب نمی‌ده (از این‌جا و این‌جا و این‌جا ببینید). زندگی خوبی هست!!!! این که خبر اقامه‌ی نماز جمعه توسط هاشمی رو یه نفر توی آمریکا به من داد نشون می‌ده که چه قدر توی فاز هستم. موندم چی کار کنم. اصلن نمی‌دونم که چه می‌شه کرد. اگه به خبر رسانی هست که من تولید کننده‌ی خبر نیستم. اگه به انتشار خبر هست که نه فرصتش رو دارم و نه در حال حاضر امکانش رو. شدم یه بچه‌ی خیلی خیلی خوب. فقط یه زن کم دارم که کامل بشم.
روزی که اعتراف‌های این بندگان خدا رو دیدم یا روزی که صحبت با خانواده‌ی «علی‌رضا» (نوجوان 12 ساله) شنیدم یا قضیه‌ی «ترانه موسوی» یا قضیه‌ی تجاوز یا … مثل این بود که آب خیلی خیلی خیلی سردی ریخته باشن روم. داغون شدم: «این لعینان قوم دونند و بدند». دلم می‌خواست بمیرم. کافی بود که خبر تبریک بان‌کی مون (دبیرکل سازمان ملل) به احمدی‌نژاد هم بهش اضافه بشه. جالبه که گفته پیام تبریک من به نشانه‌ی قبول احمدی‌نژاد به عنوان رئیس‌جمهور نیست. به هر حال نامه‌ای بهش نوشتم و ازش تشکر کردم که به رئیس‌جمهورمون!!!! تبریک گفته:

Hello Mr. Ban Ki-moon
I glad to hear that you sent your warm thanks to Mr.Ahmadinejad because of his command to kill, jail, sexually harass and confess. I suggest you to send re-thanks and ask him to kill ALL opponents (especially all political opponents) or at least jail them because of your new methods against violating human rights!!!!
Mr. Ban Ki-moon
Did you ever hear about the longest petition of the world? It was about 2km. It told that Ahmadinejad is not Iran’s president.
Do you know Neda? Do you know she is the one of the world 10 symbols of resistance? She fought against Ahmadinejad and was killed because she and MANY Iranians don’t accept Ahmadinejad as Iran’s president.
Do you know why AT LEAST 69 persons killed and about 4000 persons arrested less than 2 months? OK, I answer this too: They killed and arrested because they didn’t and don’t want to accept Ahmadinejad as Iran’s president.
As you know!!! the 19th rule of Universal Declaration of Human Rights says all people can have political views and they free to press them. Did Ahmadinejad respect this or other UN’s rules?
I think you should review the history. Historians will register your letter and remember that my country mans and I will not forgive you. You (as president of UN) allow him to continue his inhuman, undemocratic and violent manner by your unreasonable letter.

Ali Nikooee

تنها کار مفیدی که این روزها دارم انجام می‌دم اینه که یه کتاب می‌خونم به نام «معنای تفکر چیست؟» نوشته‌ی «مارتین هایدگر». یه کم سنگینه و هنوز چیز خاصی ازش نفهمیدم اما بهتر از اینه که …

پ.ن: با دکتر علی اکبر حوان‌فکر چند ماهی هست که آشنا شدم. آدم جالبی هست. عقایدش همون عقاید احمدی‌نژاد هست اما به مخاطبش احترام می‌ذاره. از اصولش دفاع می‌کنه و مثل احمدی‌نژاد بیشتر از شعار استفاده می‌کنه تا دلیل و منطق. بازم خدا خیرش بده که آدم رو فحشی نمی‌کنه. به نظرم تو دار و دسته‌ی احمدی‌نژاد وصله‌ی خیلی جوری نیست. برام قابل احترامه هر چند که حرفاش یه ذره هم قابل قبول نیست.


بیانیه‌ی کنشگران جامعه مدنی فارس

ایرانیانِ میراث‌دار فرهنگی غنی از بن اعصار و ادوار بلند!
در کشوری که داعیه‌ی پیشرفت و مشارکت در مدیریت جهانی دارد، نمی‌دانستیم تلاش برای گسترش مدنیت، بالا بردن آگاهی جمعی، اعاده و ریشه‌دار کردن حقوق برابر و بسیاری از مواردی که علت و ضامن پیشرفت، مدنیت و تحقق عدالت است، جرم محسوب می‌شود و فعالان در این زمینه‌ها یا باید اعلام ندامت کنند و دست از تلاش بکشند یا مجرم شناخته شوند.
در کشوری که تاریخ صد ساله‌ی آزادی‌خواهی دارد، نه می‌دانستیم و نه فکرش را می‌کردیم، که ممکن است در آستانه‌ی صد و سومین سالگرد جنبش ملی، آزادی‌خواهانه و حق‌طلبانه‌ی مشروطه‌، آن نقطه‌ی عطف تاریخ انقلابی کشور ما، عده‌ای می‌توانند آن‌چه را قرنی و قرن‌ها در این سرزمینی ارزش بوده، ضدارزش بخوانند، از نیکی به بدی یاد کنند و آزادی را پای میز محاکمه بکشند.
آری، نمی‌دانستیم و فکر نمی‌کردیم تلاش برای پیشرفت و آبرومندتر کردن ملت و کشور خطا محسوب می‌شود و مستحق کیفر دانسته. با این همه و به تأکید، پس از این هم چنین فکری نخواهیم کرد.
عدالت عمومی، برابری حقوق انسانی، حق آگاهی و دسترسی آزاد به اخبار و اطلاعات، حق تعیین سرنوشت و حق زندگی حقوقی اجاره‌ای نیستند که بشود به هر بهانه‌ای از ملتی پس گرفت. این‌ها حقوق انسانی هستند و تا انسان و انسانیت زنده است نه می‌شود و نه به صلاح است از پا نشستن و کوتاه آمدن در راه مطالبه و اعاده‌ی این حقوق. کوتاه آمدن در این مورد به معنی افتادن در سراشیب سقوط، بازگشت به تحجر و دوری از پیشرفت است. این کوتاهی به معنای از دست گذاشتن انسانیت و عدالت است که نه با پیشرفت جور در می‌آید نه با ادعاهای ما و نه با ادعاهای قدرت‌مداران و سیاست‌مداران.
به همین دلیل است که ما، کنشگران و فعالان اجتماعی‌ای که در قالب نهادهای مدنی غیردولتی دغدغه‌هایمان را پی گرفته‌ایم، با وجود همه‌ی سختی‌ها و فشارهای اعمال‌شده در چند سال گذشته و آن‌چه در کیفرخواست دادگاه تازه برپا شده آمده، چنین اتهاماتی را ندیده می‌گیریم و وارد نمی‌دانیم. ما نه برای خوشایند دیگران نه به طمع قدرت یا هرگونه پاداشی، که به خاطر زندگی تمامی‌مان و به خاطر سربلندی کشورمان و شراکت در ساختن جهانی بهتر، جهانی بدون جنگ، تبعیض، خشونت و نادانی، قدم در این راه گذاشتیم. می‌دانستیم راهی پر فراز و نشیب پیش رو داریم و می‌دانستیم در این راه بنیادگرایان و مرتجعانی که حقوق به ناحق فراچنگ آورده‌ی خود را در خطر می‌بینند، ما را آماج ملامت و تهمت‌های خود می‌کنند. با این حال، حتی یک لحظه در حقانیت راهی که در پیش گرفتیم شک نکردیم، چراکه در حقانیت انسان بودن نمی‌شود شک کرد. عدالت و آزادی و برابری مفاهیمی نیستند که هر دم هر کسی بتواند معانی‌شان را به نفع خود و برای حفظ قدرت خود تفسیر کند. از این روست که عقب نمی‌نشینیم. ما به درستی و پالودگی راه خود ایمان داریم و به کسانی هم که امروز ما را متهم و وطن‌فروش می‌دانند، توصیه می‌کنیم اگر می‌خواهند در صف مرتجعان و و خائنان به ملت و کشور قرار نگیرند، انگشت اتهام به دندان بگزند و منافع ملت را قربانی منفعت‌طلبی‌های فردی و جناحی نکنند.

جمعی از فعالان اجتماعی و کنشگران مدنی فارس
نیمه‌ی مرداد ۱۳۸۸

 

اگه امضایی پای بیانیه نیست در درجه‌ی نخست این هست که بعضی‌ها با بیانیه موافق بودند اما دنبال دردسر پس از امضا کردن نبودند. پس از اون ما هر تعداد هم که امضا می‌کردیم تاثیری نداشت و شاید بهانه‌ای می‌شد که تعداد کم هست. این جوری دست کم آقایون تو خیال خام خودشون فکر می‌کنند که 4 تا بچه یه چیزی نوشتن، «غافل از این خیال که اکسیر می‌کنند»…
روز یک‌شنبه (فردای محاکمه‌ی کذایی) به یکی از بچه‌ها زنگ زدم برای امضای بیانیه، گفت فیلم دیشب رو دیدی؟ گفتم باحال بود اما بازیگراش خیلی خوب بازی نمی‌کردن… نفهمیدم فیلمش طنز بود یا درام.


برگه‌ها :1234567...14