بر سینه ی سختت چه حس می کنی؟ ها!
نوازش پنجهی سرد آفتاب را
یا پنجههای گرم قورباغکان را….
شعر یه دوست خوب (صیاد ثابت) با کمی دستکاری
بر سینه ی سختت چه حس می کنی؟ ها!
نوازش پنجهی سرد آفتاب را
یا پنجههای گرم قورباغکان را….
شعر یه دوست خوب (صیاد ثابت) با کمی دستکاری
راستش را بخواهید عنوان این مقاله را از پستوی کتابی با نام «ماکیاولی و اندیشهی رنسانس» انتخاب کردم که موضوع آن ماکیاولی و ماکیاولیگرایی است. البته سوء تفاهم نشود، من را چه به سیاست و ماکیاولی و گرایش و … . البته همینجا اعتراف میکنم که من گرایش دارم. راستش را بخواهید مجبور بودم برای ادامهی تحصیل یک گرایش انتخاب کنم و من هم ریاضی کاربردی را انتخاب کردم و اگر میدانستم که قرار است اینجوری بشود عمراً گرایش پیدا میکردم. بگذریم. خیلی وقت هست که از اوضاع و احوال اسپیپ بیخبرم. چند وقت پیش شنیدم که از وخامت اوضاع چند روزی را در کما گذرانده است. به هر حال من وظیفهی انسانی خودم دانستم که به جای رسیدگی به اوضاع یومالله دههی فجر به این رفیق قدیمی سری بزنم و از حال و احوالش با خبر بشوم.
رفتم ولی چه رفتنی، به گور میرفتم بهتر بود. حضرت مریم دمار از روزگار بیروح ما در آورد و مادرمان را به عزا نشاند. یکی نیست بگوید که بی انصاف دستت به من نمیرسد چرا مادرم را داغدار میکنی؟ چنان بلایی به سرم آورد که هنوز هم موقع گذشتن از حوالی این بزرگوار چونان آفتابپرست رنگ عوض میکنم و رویم به دیوار… به هر حال چند روزی است که برای یادآوری خاطرات کودکی از کهنه و پوشک استفاده میکنم، مبادا که…
از مقدمه به متن سری بزنیم تا بگویم که این الاههی مقدس، این والامقام، این شیر زن، این اسطورهی محبت و رحم و عطوفت، این دریای بیکران لطف چه بر سر این مفلوک بی سر و پا آورد: روزی آن بزرگوار والامقام مرا چون یک کنیزک بیهمهچیز فراخواند و گفت:
ای برده! برایت نقشهها کشیدهام.
جانم به فدای رئیس، من چند روزی را باید به شهر بروم. این حقیر را معذور کن. از جای خود برخاست و با نگاهی سرشار از خشم و عطاب ادامه داد:
تو ناچیز حقیر برای من تعیین تکلیف میکنی؟ سعی کردم با لحنی متملقانه او را از موضوع خارج کنم. به همین خاطر با سری پایین و فکی آویزان و لحنی مرتعش گفتم:
والا مقام! مرا چه به این کارها؟ یادتان هست که آن روز ماشین مبارکتان، آن مرسدس بنز متالیک را شستم.
همان روز که یادت رفت داخل اگزوزش را پاک کنی؟
بله قربان. همان روز که شما بر سر من منت گذاشتید و به خاطر این کوتاهی فقط دو روز از سقف آویزانم کردید.
خب که چی؟
لطفی کنید و به این حقیر بیبضاعت دو، سه روزی مرخصی بدهید. راستش را بخواهید پدرم مریض است، مادرم طلاق گرفته و خواهرم از شدت فقر مثل یک برگ کاغذ شده است، برادرم برای یک لقمه نان حلال شب تا صبح را سر چهارراه سینما سعدی قرآن و دعا میفروشد و من هم که اینجا در خدمت شما هستم. [1]
اشکش را درآوردم تا توانستم دو روزی را مرخصی بگیرم. خوشحال و شادمان از شهرستان به سمت شهر [2] حرکت کردیم. تصمیم گرفتیم فرصت را غنیمت شمرده و به انجام امور بپردازیم و اگر هم وقت زیاد آوردیم به اسپیپیهای عزیز سری بزنیم. صبح تا شب را مثل سگ دویدیم و کرایه تاکسی دادیم. آنقدر دادیم که جانمان به لب رسید و فریاد برآوردیم که:
اوی عامو! می اینجو سر گردنه هس که ایجوری ما رو میچرزونین؟
نه داداش! اینجا تهرونه. حالیته؟ از آنجا که شهرنشینان محترم، گهگاه بر دیدگان نادیدهی شهرستانیها منت میگذاند و آنها را به شهر راه میدهند و امکان گذاردن بیش از یک منت وجود ندارد، ما مجبور شدیم شب را در پارکی بگذرانیم. میچرخیدیم و سگلرز میزدیم تا اینکه همشهریای را دیدیم. از تعجب دو تا شاخ به اندازهی بوفالوی آمریکایی روی سرم سبز شده بود. در دل زمزمه میکردم:
ای بابا! این که رفیق شفیق خودمونه. مگه نه اینکه اومده بود برای کار و زندگی، اینجا چی کار میکنه؟ یعنی اونم به اوضاع ما دچار شده. خیلی با احتیاط شروع کردم به سئوال پرسیدن:
چه خبرا؟ تو هم اومدی قدم بزنی؟
نه، من اومدم اینجا دنبال تو.
من؟ من دارم میرم هتل. یه کم خسه بودم، گفتم بیام یه قدمی بزنم. اصلاً اصرار نکن که نمیشه. خلاصه ما ضایع شدیم، در حد تیم ملی. از آنجا که کلاغ قصهی ما اصلاً فارسی سرش نمیشود و هنوز نتوانسته راه خانهاش را پیدا کند این قصه ادامه دارد… ادمهی قصه برای n شب دیگه. فعلاً برین لالا…
نوشته شده در تاریخ 24 آبان 1389: این همون کلاس «توابع مختلط» بود با دکتر امید ربیعی که به شکل فجیهی به من نمرهی 8.5 داد و من برای نخستین بار توی طول تحصیل یه درس رو افتادم.
من و استاد همزمان وارد کلاس شدیم. حتا من چند ثانیه زودتر رسیدم. تا وسایلش رو گذاشت رو میز. رو کرد به من و گفت: «آقای نیکویی! انشاالله جلسهی بعد». منم که حوصله نداشتم (و البته این آدم بیمنطقتر از این بود که به اعتراض من توجه کنه، چه برسه به قبول) بدون هیچ حرفی وسایلم رو برداشتم و رفتم بیرون. این اتفاق کل دانشگاه رو پر کرده بود که امید ربیعی یه دانشجو رو اون شکلی از کلاس انداخته بیرون. شاید انتظار داشت که برم حداقل بپرسم چرا ولی من اون روزا توی یه فاز دیگهای بودم.
با تو چون رویا
بی تو چون آبم
با تو چون دریا
آی ای بینهایت!
ببین…
دستانم را بگیر
ببین که می لرزند
این همان دستانی است که
فریادها زده و خروشها برآورده
دستانت را میگیرم
مثل همیشه گرم و لطیفاند
…
ادامه نداره.. نمی تونم توصیف کنم. نمی تونم بگم که دستای تو چقدر آرامش بخش اند. چقدر مست کننده اند.
هی نایاب ترین!
بی تو خواهم مرد
ببین…
در ابتدا بهتر است که اندر کمالات و وجنات علائم صحبت کنم:” در زندگی علامتهایی هست که مثل خوره روح را آهسته و در انزوا میخورد و میتراشد.” بله، همون جور که متوجه شدید این اولین جمله از کتابی زیبا است. به شما پیشنهاد میکنم که حتماً این کتاب را بخوانید چرا که در این کتاب به علائم زیادی اشاره شده است و ذهن خواننده را به رویایی فراموش شده چون دموکراسی و آزادی و حقوق بشر. نویسنده با ذهنی خلاق و سرشار به شما یادآوری میکند که واژگانی چون حقوق شهروندی، حقوق بشر، دموکراسی، آزادی، مشارکت، مدیریت مطلوب و … همه و همه در رمانهایی چون بینوایان و 1984 و قلعهی حیوانات و… جای دارند. البته این نویسندهی پر ذوق علاقهی وافری به شخصیت باکسر (الاغ رمان قلعهی حیوانات) دارد و در گوشه و کنار کتابش و حتا در دیگر کتابهایش چون “چگونه بخندیم که طرف عق بزند”، “عشق، بلبلی لال و کور و احتمالاً شل”، “وظیفهی بانوان فعال جامعهی بدون جنسیت، خانهداری است”، “فنون معماری داخلی و تاثیر آن بر معماری خارجی” و … به وفور از این شخصیت زحمتکش نام میبرد و بنده در جایی از کتابهای ایشان خواندم که این علاقه به جایی رسیده است که او (نویسنده) قصد دارد قبر مرحوم جرج اورول را نبش کند و دستان او را ببوسد و از او طلب کند که در نسخههای جدید کتابش همچنان خوکها را بر مسند قدرت نگه دارد و عاجزنه درخواست کند که جملهی “همه با هم برابرند ولی بعضیها برابرترند” را پررنگتر بر دیوار اصطبل بنویسد. سر مبارکتان را به درد نیاورم. هر چه از ارباب و کتابهایش بگویم کم است. جایی شنیدم که چند تا از کتابهایش نامزد کردهاند و به همین خاطر او بسیار خوشحال است و صد البته که خوشحالی او مایهی زندگی ماست و روز ناراحتیاش روز مرگ ما. به شخصه علاقهای که به این شخص دارم وصف ناپذیر است. این موضوع در مورد دیگران هم کم و بیش صادق است. چندی پیش در یکی از روزنامههای مهم دنیا (اگر اشتباه نکنم 50سالنامهی یکی از روستاهای قلقوزآباد) مطلبی در وصف جمال پر صلوت و جلال ارباب نوشتند که بنده آن را عیناً در اینجا مینویسم: “چه قدر این پروفسور بزرگوار انسان مردمداری است و چه قدر برای این جامعه، بیمزد و منت عرق جبین ریخت و وقت گذاشت. گاهی آنقدر عرق میریزد که آدمی میتواند در دریای شهود خدمتهایش غوطهور شود. آه که چه آسمان دلش پرستاره است و ماه دلش آنچنان درخشان است که رخسارهاش بر برکههای تنهایی هم نمایان است.” اوه، به کلی فراموش کردم که مشخصات کتاب را برایتان بگویم. نام: آشنایی با علائم زائد (حذف خوب است، حتا برای شما دوست عزیز) نویسنده: ارباب صفر-یک ناشر: نشر بلغورچی سال نشر: بهمن ماه
و این گونه بود که ارباب صفر-یک از علائم سخن گفت و ما را در غم جانگداز “حذف” فرو برد. ارباب در بخش آخر از کتابش گونههای حذف را توضیح میدهد و میفرماید که: “به نظر من بهترین گونهی حذف، حذف تکدرس است”. این جمله که در پی آن هیچ توضیحی نیست بیانگر نکتههای عمیقی است که برای توضیح آن نیاز به زمان زیادی است ولی برای علاقهمندان چند کتاب را معرفی میکنم تا با مراجعه به آنها ژرفای سخن ارباب را بفهمند. کتاب “غزلیلت ارباب” نوشتهی مولانا جلال الدین محمد بلخی مناظرهای است که نویسنده با فردی به نام خدا دارد و در آن ظاهراً بر سر موضوع “تکدرس” که در جملهی ارباب است بحثها میکنند و فریادها میزنند. در جایی از همین کتاب بود که خواندم: مسلمانان، مسلمانان مسلمانی ز سر گیرید—– که کفر از شرم یار من مسلمانوار میآید و اینجا همان نقطهای است که مولانا با دلی پر خون از یار بیهمتای خود (ارباب) دفاع میکند و مردم را برای پیروی از او فرا میخواند. ارباب در این کتاب(آشنایی با علائم) به زیبایی ارتباط بین حذف و اسپیپ را بیان میکند و در جایی میگوید: “تو ای اسپیپ! ای خالق تارنما(وب سایت)های زیبا! ای زیبای خفته! چهگونه تو را از این دل خط خطیام حذف کنم… جدایی من و تو را تابی نیست”. ارباب نتیجه میگیرد که تنها راه وصال حذف علائم زائدی چون “خطر”، “ایست” و” با احتیاط برانید” است و البته در جایی پیشنهاد میکند که به جای علائم زائد، علامتهایی چون یک دایرهی قرمز که در دل خود یک مستطیل سفید دارد را جایگزین کنیم. پس بی چون و چرا چنین میکنیم.
مهم نیست که من میرم یا تو…
مهم اینه که از هم دور میشیم….
ولی تو… توی …. زود دستت رو کشی.
عیب نداره…. تو هم یه روز عاشق می شی محبوب محجوب من!!!!!
My private sanctum broken. someone has named Gholi broke this area… I don’t know what heshe want? Gholi written comments in my friend’s weblogs too. It is not important until Gholi wrote in a weblog that I created for my private sabctums. now, I wanna find how Gholi find my weblog:
Accidentally or he/she check us with professional equipments. Because I did not leave any info about myself. I use alias and didn’t introduce my weblog to anyone…
Why I can’t write for myself????????????