اون وقت میفهمی که منم به همون سادگی دوستت دارم.
شرمنده که این مدت نبودم. درگیرم. قبلا درگیریم فقط فیزیکی بود٬ الآن فکری هم اضافه شده. فکر کنم تا یه مدت دیگه له میشم… این بهترین جریمه هست برای عاشق بیسواد…
اون وقت میفهمی که منم به همون سادگی دوستت دارم.
شرمنده که این مدت نبودم. درگیرم. قبلا درگیریم فقط فیزیکی بود٬ الآن فکری هم اضافه شده. فکر کنم تا یه مدت دیگه له میشم… این بهترین جریمه هست برای عاشق بیسواد…
be name khoda
1…2…3 emtehan mikonim.
1…2…3 emtehan mikonim.
age sedamo mishnavid : “man ba ye koolebar por az khali oomadam”
age sedamo nemhsnavid : “kheili mohem nist choon chizi ro az dast nemidin”.
…
please wait…….
تو
شوخیشوخی به من نگاه کردی
اما من
جدیجدی عاشق تو شدم…
بچهها
شوخیشوخی به قورباغه ها سنگ میزنند
اما قورباغهها
جدیجدی میمیرند…
برگرفته از یه شعر آلمانی است. اسمش رو نمی دونم. راستش بهم گفته بودند که یه شعر ژاپنی است که زویا پیرزاد اونو ترجمه کرده ولی بعدها توی لیست کتابای نشر مرکز پیداش کردم ولی حیف که چاپش تموم شده و متاسفانه تجدید چاپ هم نمیشه….
نوشته شده در تاریخ ۲۴ آبان ۱۳۸۸:
شاعر این شعر اریش فرید (Erich Freid) شاعر اتریشی اهل وین است. توی کتابی به نام «قورباغهها جدیجدی میمیرند» [ترجمهی علی عبدالهی، نشر مرکز، چاپ دوم ۱۳۸۶] دیدمش.
آقا این چه وضعشه؟؟؟ آدم دیگه نمیتونه سئوال هم بپرسه.
ما یه غلطی کردیم به دستور حضرت مریم تصمیم گرفتیم که یه دستی به سر و گوش این سایت بکشیم. درسته که ما همهی کارامون یه جور دیگه هست و بعد از عید میخواستیم این کار رو بکنیم ولی خوب خودش یه اقدام انقلابی برای ما شیرازیها هست که یه همچین تصمیمی گرفتیم. یه ایمیل زدیم به همونایی که بهشون اطلاعات میفروختیم و گفتیم که یه کمکی به من بدبخت بیچاره بکنید وگرنه این حضرت مریم دودمان من و شما و … رو به باد میده.
آقا من اینو فرستادم، به یه چشم به هم زدن جواب اومد که “ای جاسوسای بی عرضه! ای وطن فروشای احمق! ای …ها! [1] آخه چرا کار نمیکنین؟ چرا این perspip این قدر بی در و پیکره؟ من باید جواب این عوضی شیرازی رو بدم؟ پس شما جاسوسای بی عرضه با چمدونای پولی که ما براتون میفرستیم چی کار میکنین؟”
آقا ما رو میگی دست و پامون میلرزید، عین ویبرهی تلفن همراه حضرت مریم که اونو از حراجی عتیقههای موزهی لوور پاریس خریده. کلی به خودم لعنت فرستادم که آخه میرفتین یه سایت میخریدین تا این همه دردسر نکشین. [2] آخر جوابش هم نوشته بود که آقای محترم شیرازی (علی جان) من خوشحال میشوم که به شما جواب بدم و … در آخر هم یک پوشه (فایل) به پیوست ارسال کرده بود با این موضوع که: مایهی خجالته که سایت شما به طور میانگین روزی 5 بازدیدکننده داره و آمار و نمودار و دادههای تحلیلی برای آمار و … فرستاده بود تا ما از خجالت آب شیم و البته میدونید که ما رو اصولاً با خجالت ساختن. پوستمون کلفته داداش! حرفی هست؟
بله. و این شد که بنده در جوابی شدید اللحن به این آقای خیلی خیلی محترم خارجی که قصد داشت با اغفال ما به اطلاعات مهمی در مورد مسائل نظامی و توان هستی ایران دست پیدا کنه تا با فروش اونا به آمریکا باعث جنگ با ایران بشه، بگم که: کور خوندی داداش! ما یه دادسرا داریم که خیلی زود میفهمه که شما میخواین چیکار کنین و با پیشبینیهاش جلوی حملهی آمریکا رو بگیره. من و تمام ایرانیان به داشتن چنین ارگانهایی در کشورمون افتخار میکنیم که برای جلوگیری از فروش اطلاعات و صد البته برای تقویت جامعهی مدنی دست به یه همچین کارایی میزنن. بعدش هم تکبیر فرستادم و گفتم: مرگ بر “ضد ولایت فقیه”
در زیر گزیدهای از متن ارسالی آقای خارجی که ما رو تهدید کرده بود و جواب دندان شکن من رو به اون براتون میذارم:
اون:
For instance, today I had to answer personally by mail to Ali in Shiraz on the DB restoration. It’s a shame that we cannot use the site to share that type of technical info. (Ali, this is not against, you! it’s always a pleasure to help :) )
This is not the first time we push the alarm button for this site (re-read the mails since Dec-06), and we are really afraid that the current difficult situation for ICTRC would give the coup de grace to that project.
من:
the cause of asking my question to u is i know u more than Jadi, Masoud, Mahboobeh and farnoosh. i never seen them and u too. but i only speak them in online meeting that only spoke about job…. and i ask my question to u in future and if u don’t want to answer i try to connect to them. lol
i want to work on perspip voluntary, if ICTRC can stay legally or not. but i don’t know what i must do because i don’t know SPIP as i should. i think the main problem of us is bad management in PERSPIP. it was main problem of Shiraz and Tehran’s team that we wanted to solve but ICTRC closed. i think if we need a leader that s/he no in PERSPIP and know SPIP we can work better.
یادداشت :
[1] نمیشه هر چیزی رو نوشت که
بر سینه ی سختت چه حس می کنی؟ ها!
نوازش پنجهی سرد آفتاب را
یا پنجههای گرم قورباغکان را….
شعر یه دوست خوب (صیاد ثابت) با کمی دستکاری
راستش را بخواهید عنوان این مقاله را از پستوی کتابی با نام «ماکیاولی و اندیشهی رنسانس» انتخاب کردم که موضوع آن ماکیاولی و ماکیاولیگرایی است. البته سوء تفاهم نشود، من را چه به سیاست و ماکیاولی و گرایش و … . البته همینجا اعتراف میکنم که من گرایش دارم. راستش را بخواهید مجبور بودم برای ادامهی تحصیل یک گرایش انتخاب کنم و من هم ریاضی کاربردی را انتخاب کردم و اگر میدانستم که قرار است اینجوری بشود عمراً گرایش پیدا میکردم. بگذریم. خیلی وقت هست که از اوضاع و احوال اسپیپ بیخبرم. چند وقت پیش شنیدم که از وخامت اوضاع چند روزی را در کما گذرانده است. به هر حال من وظیفهی انسانی خودم دانستم که به جای رسیدگی به اوضاع یومالله دههی فجر به این رفیق قدیمی سری بزنم و از حال و احوالش با خبر بشوم.
رفتم ولی چه رفتنی، به گور میرفتم بهتر بود. حضرت مریم دمار از روزگار بیروح ما در آورد و مادرمان را به عزا نشاند. یکی نیست بگوید که بی انصاف دستت به من نمیرسد چرا مادرم را داغدار میکنی؟ چنان بلایی به سرم آورد که هنوز هم موقع گذشتن از حوالی این بزرگوار چونان آفتابپرست رنگ عوض میکنم و رویم به دیوار… به هر حال چند روزی است که برای یادآوری خاطرات کودکی از کهنه و پوشک استفاده میکنم، مبادا که…
از مقدمه به متن سری بزنیم تا بگویم که این الاههی مقدس، این والامقام، این شیر زن، این اسطورهی محبت و رحم و عطوفت، این دریای بیکران لطف چه بر سر این مفلوک بی سر و پا آورد: روزی آن بزرگوار والامقام مرا چون یک کنیزک بیهمهچیز فراخواند و گفت:
ای برده! برایت نقشهها کشیدهام.
جانم به فدای رئیس، من چند روزی را باید به شهر بروم. این حقیر را معذور کن. از جای خود برخاست و با نگاهی سرشار از خشم و عطاب ادامه داد:
تو ناچیز حقیر برای من تعیین تکلیف میکنی؟ سعی کردم با لحنی متملقانه او را از موضوع خارج کنم. به همین خاطر با سری پایین و فکی آویزان و لحنی مرتعش گفتم:
والا مقام! مرا چه به این کارها؟ یادتان هست که آن روز ماشین مبارکتان، آن مرسدس بنز متالیک را شستم.
همان روز که یادت رفت داخل اگزوزش را پاک کنی؟
بله قربان. همان روز که شما بر سر من منت گذاشتید و به خاطر این کوتاهی فقط دو روز از سقف آویزانم کردید.
خب که چی؟
لطفی کنید و به این حقیر بیبضاعت دو، سه روزی مرخصی بدهید. راستش را بخواهید پدرم مریض است، مادرم طلاق گرفته و خواهرم از شدت فقر مثل یک برگ کاغذ شده است، برادرم برای یک لقمه نان حلال شب تا صبح را سر چهارراه سینما سعدی قرآن و دعا میفروشد و من هم که اینجا در خدمت شما هستم. [1]
اشکش را درآوردم تا توانستم دو روزی را مرخصی بگیرم. خوشحال و شادمان از شهرستان به سمت شهر [2] حرکت کردیم. تصمیم گرفتیم فرصت را غنیمت شمرده و به انجام امور بپردازیم و اگر هم وقت زیاد آوردیم به اسپیپیهای عزیز سری بزنیم. صبح تا شب را مثل سگ دویدیم و کرایه تاکسی دادیم. آنقدر دادیم که جانمان به لب رسید و فریاد برآوردیم که:
اوی عامو! می اینجو سر گردنه هس که ایجوری ما رو میچرزونین؟
نه داداش! اینجا تهرونه. حالیته؟ از آنجا که شهرنشینان محترم، گهگاه بر دیدگان نادیدهی شهرستانیها منت میگذاند و آنها را به شهر راه میدهند و امکان گذاردن بیش از یک منت وجود ندارد، ما مجبور شدیم شب را در پارکی بگذرانیم. میچرخیدیم و سگلرز میزدیم تا اینکه همشهریای را دیدیم. از تعجب دو تا شاخ به اندازهی بوفالوی آمریکایی روی سرم سبز شده بود. در دل زمزمه میکردم:
ای بابا! این که رفیق شفیق خودمونه. مگه نه اینکه اومده بود برای کار و زندگی، اینجا چی کار میکنه؟ یعنی اونم به اوضاع ما دچار شده. خیلی با احتیاط شروع کردم به سئوال پرسیدن:
چه خبرا؟ تو هم اومدی قدم بزنی؟
نه، من اومدم اینجا دنبال تو.
من؟ من دارم میرم هتل. یه کم خسه بودم، گفتم بیام یه قدمی بزنم. اصلاً اصرار نکن که نمیشه. خلاصه ما ضایع شدیم، در حد تیم ملی. از آنجا که کلاغ قصهی ما اصلاً فارسی سرش نمیشود و هنوز نتوانسته راه خانهاش را پیدا کند این قصه ادامه دارد… ادمهی قصه برای n شب دیگه. فعلاً برین لالا…