:::: MENU ::::
در دسته‌ی: روزنوشته

as soon

I write as soon as possible

one of my friends told me: "why do u speak with your blog readers when u don’t have any reader?"

why? I did not and don’t write for any one. I only write for myself to remember that i did and wanna to do.

then:

I found a good job in a good company that work for Ericsson but I came back to desert: Birjand for study.

but a good friend (Shirin Karimi) help me to handle the jobs. tanx Mrs.Karimi, tanx a lot….

u can go to her weblog: http://passor.ir


شعر آلمانی «قورباغه‌ها جدی‌جدی می‌میرند»

تو
شوخی‌شوخی به من نگاه کردی
اما من
جدی‌جدی عاشق تو شدم…

بچه‌ها
شوخی‌شوخی به قورباغه ها سنگ می‌زنند
اما قورباغه‌ها
جدی‌جدی می‌میرند…

برگرفته از یه شعر آلمانی است. اسمش رو نمی دونم. راستش بهم گفته بودند که یه شعر ژاپنی است که زویا پیرزاد اونو ترجمه کرده ولی بعدها توی لیست کتابای نشر مرکز پیداش کردم ولی حیف که چاپش تموم شده و متاسفانه تجدید چاپ هم نمی‌شه….

نوشته شده در تاریخ ۲۴ آبان ۱۳۸۸:

شاعر این شعر اریش فرید (Erich Freid) شاعر اتریشی اهل وین است. توی کتابی به نام «قورباغه‌ها جدی‌جدی می‌میرند» [ترجمه‌ی علی عبدالهی، نشر مرکز، چاپ دوم ۱۳۸۶] دیدمش.


خشونت از نوع خارجی

آقا این چه وضعشه؟؟؟ آدم دیگه نمی‌تونه سئوال هم بپرسه.

ما یه غلطی کردیم به دستور حضرت مریم تصمیم گرفتیم که یه دستی به سر و گوش این سایت بکشیم. درسته که ما همه‌ی کارامون یه جور دیگه هست و بعد از عید می‌خواستیم این کار رو بکنیم ولی خوب خودش یه اقدام انقلابی برای ما شیرازی‌ها هست که یه همچین تصمیمی گرفتیم. یه ایمیل زدیم به همونایی که بهشون اطلاعات می‌فروختیم و گفتیم که یه کمکی به من بدبخت بی‌چاره بکنید وگرنه این حضرت مریم دودمان من و شما و … رو به باد می‌ده.

آقا من اینو فرستادم، به یه چشم به هم زدن جواب اومد که “ای جاسوسای بی عرضه! ای وطن فروشای احمق! ای …ها! [1] آخه چرا کار نمی‌کنین؟ چرا این perspip این قدر بی در و پیکره؟ من باید جواب این عوضی شیرازی رو بدم؟ پس شما جاسوسای بی عرضه با چمدونای پولی که ما براتون می‌فرستیم چی کار می‌کنین؟”

آقا ما رو می‌گی دست و پامون می‌لرزید، عین ویبره‌ی تلفن همراه حضرت مریم که اونو از حراجی عتیقه‌های موزه‌ی لوور پاریس خریده. کلی به خودم لعنت فرستادم که آخه می‌رفتین یه سایت می‌خریدین تا این همه دردسر نکشین. [2] آخر جوابش هم نوشته بود که آقای محترم شیرازی (علی جان) من خوشحال می‌شوم که به شما جواب بدم و … در آخر هم یک پوشه (فایل) به پیوست ارسال کرده بود با این موضوع که: مایه‌ی خجالته که سایت شما به طور میانگین روزی 5 بازدیدکننده داره و آمار و نمودار و داده‌های تحلیلی برای آمار و … فرستاده بود تا ما از خجالت آب شیم و البته می‌دونید که ما رو اصولاً با خجالت ساختن. پوستمون کلفته داداش! حرفی هست؟

بله. و این شد که بنده در جوابی شدید اللحن به این آقای خیلی خیلی محترم خارجی که قصد داشت با اغفال ما به اطلاعات مهمی در مورد مسائل نظامی و توان هستی ایران دست پیدا کنه تا با فروش اونا به آمریکا باعث جنگ با ایران بشه، بگم که: کور خوندی داداش! ما یه دادسرا داریم که خیلی زود می‌فهمه که شما می‌خواین چی‌کار کنین و با پیش‌بینی‌هاش جلوی حمله‌ی آمریکا رو بگیره. من و تمام ایرانیان به داشتن چنین ارگان‌هایی در کشورمون افتخار می‌کنیم که برای جلوگیری از فروش اطلاعات و صد البته برای تقویت جامعه‌ی مدنی دست به یه همچین کارایی می‌زنن. بعدش هم تکبیر فرستادم و گفتم: مرگ بر “ضد ولایت فقیه”

در زیر گزیده‌ای از متن ارسالی آقای خارجی که ما رو تهدید کرده بود و جواب دندان شکن من رو به اون براتون می‌ذارم:

اون:

For instance, today I had to answer personally by mail to Ali in Shiraz on the DB restoration. It’s a shame that we cannot use the site to share that type of technical info. (Ali, this is not against, you! it’s always a pleasure to help :) )

This is not the first time we push the alarm button for this site (re-read the mails since Dec-06), and we are really afraid that the current difficult situation for ICTRC would give the coup de grace to that project.

من:

the cause of asking my question to u is i know u more than Jadi, Masoud, Mahboobeh and farnoosh. i never seen them and u too. but i only speak them in online meeting that only spoke about job…. and i ask my question to u in future and if u don’t want to answer i try to connect to them. lol

i want to work on perspip voluntary, if ICTRC can stay legally or not. but i don’t know what i must do because i don’t know SPIP as i should. i think the main problem of us is bad management in PERSPIP. it was main problem of Shiraz and Tehran’s team that we wanted to solve but ICTRC closed. i think if we need a leader that s/he no in PERSPIP and know SPIP we can work better.


P.-S.

شما یه موقع فکر نکنید که این تهدیدها مربوط به ضعف مدیدیتی و … هست. نه اینا ماله اینه که همیشه غربی‌ها حق ایرانی‌ها رو خوردن و اصولاً چون خودشون ناقضین بالفعل و بالقوه‌ی تمامی کنوانسیون‌ها و منشورهای بین المللی و ملی و فرا ملی و .. هستن می‌خوان از ما بهانه بگیرن تا به ما حمله کنن و ضمن جلوگیری از تولید سوخت هسته‌ای، نفت ما رو غارت کنن. ولی ما ملت آگاهی هستیم و اینو حق خودمون می‌دونیم که هر وقت دلمون خواست کار کنیم و هر وقت نه، استراحت.

این حق مسلم ماست. نیست؟

یادداشت  :

[1] نمی‌شه هر چیزی رو نوشت که

[2] می‌دونید که… بله ما به هر حال روزی یه چمدون پول از اون ور آب برامون می‌ی

شعری از صیاد ثابت

آی٬ ای سنگ سنگین!

بر  سینه ی سختت چه حس می کنی؟ ها!

نوازش پنجه‌ی سرد آفتاب را

یا پنجه‌های گرم قورباغکان را….

شعر یه دوست خوب (صیاد ثابت) با کمی دستکاری


تداوم گسست (1)

راستش را بخواهید عنوان این مقاله را از پستوی کتابی با نام «ماکیاولی و اندیشه‌ی رنسانس» انتخاب کردم که موضوع آن ماکیاولی و ماکیاولی‌گرایی است. البته سوء تفاهم نشود، من را چه به سیاست و ماکیاولی و گرایش و … . البته همین‌جا اعتراف می‌کنم که من گرایش دارم. راستش را بخواهید مجبور بودم برای ادامه‌ی تحصیل یک گرایش انتخاب کنم و من هم ریاضی کاربردی را انتخاب کردم و اگر می‌دانستم که قرار است این‌جوری بشود عمراً گرایش پیدا می‌کردم. بگذریم. خیلی وقت هست که از اوضاع و احوال اسپیپ بی‌خبرم. چند وقت پیش شنیدم که از وخامت اوضاع چند روزی را در کما گذرانده است. به هر حال من وظیفه‌ی انسانی خودم دانستم که به جای رسیدگی به اوضاع یوم‌الله دهه‌ی فجر به این رفیق قدیمی سری بزنم و از حال و احوالش با خبر بشوم.

رفتم ولی چه رفتنی، به گور می‌رفتم بهتر بود. حضرت مریم دمار از روزگار بی‌روح ما در آورد و مادرمان را به عزا نشاند. یکی نیست بگوید که بی انصاف دستت به من نمی‌رسد چرا مادرم را داغ‌دار می‌کنی؟ چنان بلایی به سرم آورد که هنوز هم موقع گذشتن از حوالی این بزرگوار چونان آفتاب‌پرست رنگ عوض می‌کنم و رویم به دیوار… به هر حال چند روزی است که برای یادآوری خاطرات کودکی از کهنه و پوشک استفاده می‌کنم، مبادا که…

از مقدمه به متن سری بزنیم تا بگویم که این الاهه‌ی مقدس، این والامقام، این شیر زن، این اسطوره‌ی محبت و رحم و عطوفت، این دریای بی‌کران لطف چه بر سر این مفلوک بی سر و پا آورد: روزی آن بزرگوار والامقام مرا چون یک کنیزک بی‌همه‌چیز فراخواند و گفت:

- ای برده! برایت نقشه‌ها کشیده‌ام.
- جانم به فدای رئیس، من چند روزی را باید به شهر بروم. این حقیر را معذور کن. از جای خود برخاست و با نگاهی سرشار از خشم و عطاب ادامه داد:
- تو ناچیز حقیر برای من تعیین تکلیف می‌کنی؟ سعی کردم با لحنی متملقانه او را از موضوع خارج کنم. به همین خاطر با سری پایین و فکی آویزان و لحنی مرتعش گفتم:
- والا مقام! مرا چه به این کارها؟ یادتان هست که آن روز ماشین مبارکتان، آن مرسدس بنز متالیک را شستم.
- همان روز که یادت رفت داخل اگزوزش را پاک کنی؟
- بله قربان. همان روز که شما بر سر من منت گذاشتید و به خاطر این کوتاهی فقط دو روز از سقف آویزانم کردید.
- خب که چی؟
- لطفی کنید و به این حقیر بی‌بضاعت دو، سه روزی مرخصی بدهید. راستش را بخواهید پدرم مریض است، مادرم طلاق گرفته و خواهرم از شدت فقر مثل یک برگ کاغذ شده است، برادرم برای یک لقمه نان حلال شب تا صبح را سر چهارراه سینما سعدی قرآن و دعا می‌فروشد و من هم که اینجا در خدمت شما هستم. [1]

اشکش را درآوردم تا توانستم دو روزی را مرخصی بگیرم. خوشحال و شادمان از شهرستان به سمت شهر [2] حرکت کردیم. تصمیم گرفتیم فرصت را غنیمت شمرده و به انجام امور بپردازیم و اگر هم وقت زیاد آوردیم به اسپیپی‌های عزیز سری بزنیم. صبح تا شب را مثل سگ دویدیم و کرایه تاکسی دادیم. آن‌قدر دادیم که جانمان به لب رسید و فریاد برآوردیم که:
- اوی عامو! می این‌جو سر گردنه هس که ای‌جوری ما رو می‌چرزونین؟
- نه داداش! این‌جا تهرونه. حالیته؟ از آن‌جا که شهرنشینان محترم، گه‌گاه بر دیدگان نادیده‌ی شهرستانی‌ها منت می‌گذاند و آن‌ها را به شهر راه‌ می‌دهند و امکان گذاردن بیش از یک منت وجود ندارد، ما مجبور شدیم شب را در پارکی بگذرانیم. می‌چرخیدیم و سگ‌لرز می‌زدیم تا این‌که همشهری‌ای را دیدیم. از تعجب دو تا شاخ به اندازه‌ی بوفالوی آمریکایی روی سرم سبز شده بود. در دل زمزمه می‌کردم:
- ای بابا! این که رفیق شفیق خودمونه. مگه نه این‌که اومده بود برای کار و زندگی، این‌جا چی کار می‌کنه؟ یعنی اونم به اوضاع ما دچار شده. خیلی با احتیاط شروع کردم به سئوال پرسیدن:
- چه خبرا؟ تو هم اومدی قدم بزنی؟
- نه، من اومدم این‌جا دنبال تو.
- من؟ من دارم می‌رم هتل. یه کم خسه بودم، گفتم بیام یه قدمی بزنم. اصلاً اصرار نکن که نمی‌شه. خلاصه ما ضایع شدیم، در حد تیم ملی. از آن‌جا که کلاغ قصه‌ی ما اصلاً فارسی سرش نمی‌شود و هنوز نتوانسته راه خانه‌اش را پیدا کند این قصه ادامه دارد… ادمه‌ی قصه برای n شب دیگه. فعلاً برین لالا…


یادداشت  :

[1] این یک کلک سامورایی هست و من چند وقت پیش که سفری به اصفهان داشتم توسط استاد نویتی (معروف به بوف کور2) آن را فرا گرفتم. البته استعمال آن نیازمند دقت فوق‌العاده‌ای هست چرا که اگر در این حین، تلفن همراهتان زنگ بزند و برادرتان به شما بگوید که خواهرتان از به خاطر عطسه‌ی بلند در بیمارستان خصوصی بستری است و مادرتان که به همراه پدرتان در سفر فرنگ هستند از این موضوع بی خبرند و به همین علت شما باید خرج چند میلیونی ویزیت دکتر و … را بدهید، آنگاه حضرت مریم با توجه به رابطه‌ای که با خدا دارد ممکن است دخلتان را بیاورد

[2] از آن‌جا که این‌جا ایران است، در فرهنگ لغت ویرایش جدید (سال 1400 خورشیدی) واژه‌ی شهر مفهومی فراتر از مفوم جهانی دارد


بی نام و نشانی

دیگه شعر نمی‌نویسم…. خسته شده از همه چی. از تو از خودم. از کار. از درس. از زندگی. حتا از انتظار بارون. هر روز می‌رم دانشگاه، بر می‌گردم. می‌رم، می‌آیم…. کار کسل کننده‌ای هست. امروز داشتم با تو حرف می‌زدم. استاد یه نگاه سخت به من کرد. از من خواست که گورم رو گم کنم. اجازه نداد سر کلاس بمونم…. حتا استاد هم تحمل دانشجویی مثل من رو نداره، چه برسه به تو…

نوشته شده در تاریخ 24 آبان 1389: این همون کلاس «توابع مختلط» بود با دکتر امید ربیعی که به شکل فجیهی به من نمره‌ی 8.5 داد و من برای نخستین بار توی طول تحصیل یه درس رو افتادم.
من و استاد هم‌زمان وارد کلاس شدیم. حتا من چند ثانیه زودتر رسیدم. تا وسایلش رو گذاشت رو میز. رو کرد به من و گفت: «آقای نیکویی! ان‌شاالله جلسه‌ی بعد». منم که حوصله نداشتم (و البته این آدم بی‌منطق‌تر از این بود که به اعتراض من توجه کنه، چه برسه به قبول) بدون هیچ حرفی وسایلم رو برداشتم و رفتم بیرون. این اتفاق کل دانشگاه رو پر کرده بود که امید ربیعی یه دانشجو رو اون شکلی از کلاس انداخته بیرون. شاید انتظار داشت که برم حداقل بپرسم چرا ولی من اون روزا توی یه فاز دیگه‌ای بودم.


جلسه در جلسه

راستش را بخواهید من از وفور جلسات شادمان شدم و از شوق ازدیادشان سری به دارالرحمه [1] هم زدم. طی چهار روز [2] سه جلسه ی حداقل 2ساعته داشتیم که به قولی “کله ی مبارکمان سوت کشید”. از همه بد تر روز جمعه بود. من باب فعالیت در perspip جوی به بزرگی 10000 اتمسفر این بنده ی حقیر را فراگرفته بود و از فرط اشتیاق “دامن از دست برفت” و از صبح پنجشنبه تا ساعت 6 صبح جمعه سر را در مانیتور فرو برده و هی دانلود می کردم و هی آپلود و هی می نوشتم که: “ای اسپیپ قهرمان, همیشه پیشم بمان”. خستگی بر من مسطولی شد و مرا به رویا برد. در رویا بودم که صدایی مرا فراخواند. دیدم که حضرت مریم [3] است. فلفور دست و پایم را جمع کردم و از روی ارادت [4] سری خم کردم و با چاشنی “صبح بخیر, رئیس” و لبخندی موذیانه ابراز ارادت کردم. ایشان هم چون همیشه سر این بنده ی حقییر را بی منت نگذاشته و با “چوب دستی مستشا مانندی” آن چنان بر فرق سر مبارکمان کوبیدند که همچنان سوتی بسا بلبلی می کشد. به هر حال گذشت و ما یادمان آمد که راس ساعت 9 کارگاهی با موضوع SPIP داریم و کلی امر و اوامر در روز چهارشنبه شده بود که می بایست انجام می دادم. به زمان جرقه ای خود را به محیط کارگاه رساندم و مشغول اطاعت اوامر شدم که ناگهان صدای زنگ بگوش رسید. استاد شهاب [5] با لبخندی ملیح سلام گفت و رو به رویم نشست. من باب احوال پرسی از اوضاع و احوال پرسید. هر آنچه که اتفاق افتاده بود را گفتم، شاید که مرهمی بر دردم باشد. این گونه که نشد هیچ، با تصمیمی متحیر عقولانه مرا از سقف نگاهش آویزان کرد به طوری که از شدت ترس و حقارت کنج میز را گزیدم و چند صباحی آنجا ماندم. بالاخره گذشت و گذشت و گذشت تا این که اینترنت سر در هوا به زمین خورد و بر انباشته ی بدبختی هایم افزود. استاد شهاب چنان نگاه عاقل اند سفیه ای به من کرد که از شدت ضعف چند لحظه ای را در کما به سر بردم. به محض هوشیاری اوضاع را پیگیر شدم و با تحقیق و نفحص فراوان به خرابی سیستم مخابرات رسیدم. گزارش را به حضرت مریم و استاد شهاب دادم. داشتم کمی آرام می شدم که … بگذریم. که هر چه از فلاکتم بگویم کم است و کم لطفی ای است به مفهوم “بدبختی”. خلاصه شب شد و با خستگی چند روزه مرا به صلابه ی جلسه ای 3 ساعته کشیدند. آن چنان بر روان ناپاکم تاختند که از روی استیصال درخواست رفتن به دستور جلسه ی بعد را دادم. با هزار عجز و لابه پذیرفتند که دست از سر کچل شده ی من ناچیز بردارند. برداشتند، اما چه برداشتنی… گیر روی گیر که تو رو چه به SPIP و از این جور واژگان. [6] به هر حال با هر بدبختی ای که بود آن جلسه را هم به اتمام رساندیم و نوبت به شنبه رسید. لازم به توضیح است که ما از فرط علاقه به تکنولوژی هر روز یک قر و قمیش تازه می آییم و هی وفور آن را تجربه می کنیم. این بار از مرز اینترنت ADSL و شبکه ی بی سیم و … گذشته و چت بازی را تجربه می کردیم. “مسعود” نامی مدام پاپی من شده بود که این دوربین 150000 تومانی ای که برایتان خریده ام کجاست. من از همه جا بی خبر هم آن را به جفری [7] ارجاع دادم. خلاصه تا آمدن جفری این “مسعود” نام از همه جا بی خبر دهان مرا … [8] کرد. جفری آمد و مرا نجات داد. زنگ زدم به “مسعود” نام مذکور و رسیدن دوربین را گزارش دادم ولی ایشان با عصبانیت تمام از بنده امضاء می خواستند. هر چه به مخیله ی خود فشار آوردم نفهمیدم که دوربین چه ربطی به امضاء دارد. خلاصه گذشت و از سر همان علاقه ی فوق الذکر به تکنولژی رفتیم تا چت تصویری بکنیم. ما [9] دوربین را وصل کردیم و شروع کردیم به غیبت و نقشه کشیدن برای آن طرفی ها [10] بودیم که تماس گرفتند و گفتند باشد برای فردا. ما هم خوشحال و خندان رفتیم سراغ امورات جاری. در حالت کیفور کنسلی جلسه بودیم که ستون های پنجم و ششم مان در آن طرفی ها خبر دادند که خیط شدید، ما صداتون رو شنیدیم. حضرت مریم با عصبانیت به من گفت که “ما حرف بدی زدیم؟” من که از شدت ترس سفید شده بودم گفتم “شما که از دهان مبارکتان جز سخن شهد و شکر چیزی بر نمی اید. این بنده ی حقیر بودم که هی می گفتم … خلاصه این بار هم با هزار بدبختی گذشت و یکشنبه شد و روز از نو روزی از نو. این بار چنان مات و مبهوت تکنولوژی بودیم که جلسه با n ساعت تاخیر برگزار شد. تاخیرش “بخورد تو سر من بی بضاعت”. چنان محو تماشای تکنولوژی بودم که پاک یادم رفت. [11] دعوایی شد که نگو و نپرس. آن چنان گفتگویی بین دوستان در گرفت که گوشه ی سمت چپ تصویر واژه ی 12- با رنگ قرمز چشمک می زد و هی مجری برنام از گفتمان و اخلاق و دموکراسی و صلح جهانی و … حرف می زد. خلاصه سر مبارکتان را درد نیاورم. آن چنان خون و خون ریزی ای شد که … [12] بعدش … [13]

یادداشت  :

[1] دارالرحمه مکانی است که قرار ست که انسان ها به قرار باقی بروند. البته در جاهایی این واژه تحریف شده است و واژگانی چون میت خانه یا بهشت زهرا و امثالهم جایگزین آن شده است

[2] از چهارشنبه تا یکشنبه

[3] البته با آن حضرت مریم اشتباه نشود. ایشان رئیس بنده هستند.

[4] با چاپلوسی و پاچه خواری و … اشنباه نشود.

[5] یکی از اربابان حلقه است. گفته می شود که دستی در سحر هم دارد و بر خلاف شخصیت های هری پاتر با یک قلم دنیایی را زیر و رو می کند.

[6] من باب اطلاع این حقییر خرد آنچنان مورد آزار این دو بزرگوار قرار گرفتم که هنوز توان راست کردن قامت شکسته ام را ندارم.

[7] جفری دوستی است گرانقدر که همه گمان می کنند که از خارج آمده ولی نمی دانند که اهل همین دهات بغلی است و علاقه ی وافری به خر سواری دارد و من باب همین موضوع چند باری بنده هم به ایشان سواری داده ام.

[8] چون از گفت کلمه های بیگانه بیزارم و نمی توانستم برای “سرویس” که کلمه ای عربی الاصل است واژه ای بیابم از … استفاده کردم

[9] من و حضرت مریم

[10] آن طرفی ها شامل دکتر، “مسعود” نام، عطر محبوبه ی شهر، ارباب کوچک متخلص به فرناز تهرانی و روح پر فتوح جادی هستند که البته روح پر فتوح در حین انجام فتوحات بود و برای مدتی از آن طرف جدا شده است

[11] این پاک را با آن پاک اشتباه نگیرید.

[12] نوشتن این جملات به خاطر همان 12- ممنوع است

[13] نوشتن ادامه به خاط سری بودن آن ممنوع هست فقط همین را بدانید که خیلی خیلی خیلی خیلی سری بود


تو

بی تو چون خوابم

با تو چون رویا

بی تو چون آبم

با تو چون دریا

 

آی ای بینهایت!

ببین…

دستانم را بگیر

ببین که می لرزند

این همان دستانی است که

فریادها زده و خروش‌ها برآورده

 

دستانت را می‌گیرم

مثل همیشه گرم و لطیف‌اند

 

ادامه نداره.. نمی تونم توصیف کنم. نمی تونم بگم که دستای تو چقدر آرامش بخش اند. چقدر مست کننده اند.
هی نایاب ترین!
بی تو خواهم مرد
ببین…


سفید – قرمز

در ابتدا بهتر است که اندر کمالات و وجنات علائم صحبت کنم:” در زندگی علامت‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته و در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.” بله، همون جور که متوجه شدید این اولین جمله از کتابی زیبا است. به شما پیشنهاد می‌کنم که حتماً این کتاب را بخوانید چرا که در این کتاب به علائم زیادی اشاره شده است و ذهن خواننده را به رویایی فراموش شده چون دموکراسی و آزادی و حقوق بشر. نویسنده با ذهنی خلاق و سرشار به شما یادآوری می‌کند که واژگانی چون حقوق شهروندی، حقوق بشر، دموکراسی، آزادی، مشارکت، مدیریت مطلوب و … همه و همه در رمان‌هایی چون بینوایان و 1984 و قلعه‌ی حیوانات و… جای دارند. البته این نویسنده‌ی پر ذوق علاقه‌ی وافری به شخصیت باکسر (الاغ رمان قلعه‌ی حیوانات) دارد و در گوشه و کنار کتابش و حتا در دیگر کتاب‌هایش چون “چگونه بخندیم که طرف عق بزند”، “عشق، بلبلی لال و کور و احتمالاً شل”، “وظیفه‌ی بانوان فعال جامعه‌ی بدون جنسیت، خانه‌داری است”، “فنون معماری داخلی و تاثیر آن بر معماری خارجی” و … به وفور از این شخصیت زحمت‌کش نام می‌برد و بنده در جایی از کتاب‌های ایشان خواندم که این علاقه به جایی رسیده است که او (نویسنده) قصد دارد قبر مرحوم جرج اورول را نبش کند و دستان او را ببوسد و از او طلب کند که در نسخه‌های جدید کتابش هم‌چنان خوک‌ها را بر مسند قدرت نگه دارد و عاجزنه درخواست کند که جمله‌ی “همه با هم برابرند ولی بعضی‌ها برابرترند” را پررنگ‌تر بر دیوار اصطبل بنویسد. سر مبارکتان را به درد نیاورم. هر چه از ارباب و کتاب‌هایش بگویم کم است. جایی شنیدم که چند تا از کتا‌ب‌هایش نامزد کرده‌اند و به همین خاطر او بسیار خوشحال است و صد البته که خوشحالی او مایه‌ی زندگی ماست و روز ناراحتی‌اش روز مرگ ما. به شخصه علاقه‌ای که به این شخص دارم وصف ناپذیر است. این موضوع در مورد دیگران هم کم و بیش صادق است. چندی پیش در یکی از روزنامه‌های مهم دنیا (اگر اشتباه نکنم 50سال‌نامه‌ی یکی از روستاهای قلقوزآباد) مطلبی در وصف جمال پر صلوت و جلال ارباب نوشتند که بنده آن را عیناً در اینجا می‌نویسم: “چه قدر این پروفسور بزرگوار انسان مردم‌داری است و چه قدر برای این جامعه، بی‌مزد و منت عرق جبین ریخت و وقت گذاشت. گاهی آن‌قدر عرق می‌ریزد که آدمی می‌تواند در دریای شهود خدمت‌هایش غوطه‌ور شود. آه که چه آسمان دلش پرستاره است و ماه دلش آن‌چنان درخشان است که رخساره‌اش بر برکه‌های تنهایی هم نمایان است.” اوه، به کلی فراموش کردم که مشخصات کتاب را برایتان بگویم. نام: آشنایی با علائم زائد (حذف خوب است، حتا برای شما دوست عزیز) نویسنده: ارباب صفر-یک ناشر: نشر بلغورچی سال نشر: بهمن ماه

و این گونه بود که ارباب صفر-یک از علائم سخن گفت و ما را در غم جان‌گداز “حذف” فرو برد. ارباب در بخش آخر از کتابش گونه‌های حذف را توضیح می‌دهد و می‌فرماید که: “به نظر من بهترین گونه‌ی حذف، حذف تک‌درس است”. این جمله که در پی آن هیچ توضیحی نیست بیانگر نکته‌های عمیقی است که برای توضیح آن نیاز به زمان زیادی است ولی برای علاقه‌مندان چند کتاب را معرفی می‌کنم تا با مراجعه به آن‌ها ژرفای سخن ارباب را بفهمند. کتاب “غزلیلت ارباب” نوشته‌ی مولانا جلال الدین محمد بلخی مناظره‌ای است که نویسنده با فردی به نام خدا دارد و در آن ظاهراً بر سر موضوع “تک‌درس” که در جمله‌ی ارباب است بحث‌ها می‌کنند و فریاد‌ها می‌زنند. در جایی از همین کتاب بود که خواندم: مسلمانان، مسلمانان مسلمانی ز سر گیرید—– که کفر از شرم یار من مسلمان‌وار می‌آید و این‌جا همان نقطه‌ای است که مولانا با دلی پر خون از یار بی‌همتای خود (ارباب) دفاع می‌کند و مردم را برای پی‌روی از او فرا می‌خواند. ارباب در این کتاب(آشنایی با علائم) به زیبایی ارتباط بین حذف و اسپیپ را بیان می‌کند و در جایی می‌گوید: “تو ای اسپیپ! ای خالق تارنما(وب سایت)های زیبا! ای زیبای خفته! چه‌گونه تو را از این دل خط خطی‌ام حذف کنم… جدایی من و تو را تابی نیست”. ارباب نتیجه می‌گیرد که تنها راه وصال حذف علائم زائدی چون “خطر”، “ایست” و” با احتیاط برانید” است و البته در جایی پیشنهاد می‌کند که به جای علائم زائد، علامت‌هایی چون یک دایره‌ی قرمز که در دل خود یک مستطیل سفید دارد را جایگزین کنیم. پس بی چون و چرا چنین می‌کنیم.


سفر

گاهی ندیدن آدما یعنی سفر، یه سفر طولانی.
خدا حافظت باشه عزیزم.

مهم نیست که من می‌رم یا تو…
مهم اینه که از هم دور می‌شیم….


برگه‌ها :12345