:::: MENU ::::
در دسته‌ی: روزنوشته

as soon

I write as soon as possible

one of my friends told me: "why do u speak with your blog readers when u don’t have any reader?"

why? I did not and don’t write for any one. I only write for myself to remember that i did and wanna to do.

then:

I found a good job in a good company that work for Ericsson but I came back to desert: Birjand for study.

but a good friend (Shirin Karimi) help me to handle the jobs. tanx Mrs.Karimi, tanx a lot….

u can go to her weblog: http://passor.ir


بی نام و نشانی

دیگه شعر نمی‌نویسم…. خسته شده از همه چی. از تو از خودم. از کار. از درس. از زندگی. حتا از انتظار بارون. هر روز می‌رم دانشگاه، بر می‌گردم. می‌رم، می‌آیم…. کار کسل کننده‌ای هست. امروز داشتم با تو حرف می‌زدم. استاد یه نگاه سخت به من کرد. از من خواست که گورم رو گم کنم. اجازه نداد سر کلاس بمونم…. حتا استاد هم تحمل دانشجویی مثل من رو نداره، چه برسه به تو…

نوشته شده در تاریخ 24 آبان 1389: این همون کلاس «توابع مختلط» بود با دکتر امید ربیعی که به شکل فجیهی به من نمره‌ی 8.5 داد و من برای نخستین بار توی طول تحصیل یه درس رو افتادم.
من و استاد هم‌زمان وارد کلاس شدیم. حتا من چند ثانیه زودتر رسیدم. تا وسایلش رو گذاشت رو میز. رو کرد به من و گفت: «آقای نیکویی! ان‌شاالله جلسه‌ی بعد». منم که حوصله نداشتم (و البته این آدم بی‌منطق‌تر از این بود که به اعتراض من توجه کنه، چه برسه به قبول) بدون هیچ حرفی وسایلم رو برداشتم و رفتم بیرون. این اتفاق کل دانشگاه رو پر کرده بود که امید ربیعی یه دانشجو رو اون شکلی از کلاس انداخته بیرون. شاید انتظار داشت که برم حداقل بپرسم چرا ولی من اون روزا توی یه فاز دیگه‌ای بودم.


جلسه در جلسه

راستش را بخواهید من از وفور جلسات شادمان شدم و از شوق ازدیادشان سری به دارالرحمه [1] هم زدم. طی چهار روز [2] سه جلسه ی حداقل 2ساعته داشتیم که به قولی “کله ی مبارکمان سوت کشید”. از همه بد تر روز جمعه بود. من باب فعالیت در perspip جوی به بزرگی 10000 اتمسفر این بنده ی حقیر را فراگرفته بود و از فرط اشتیاق “دامن از دست برفت” و از صبح پنجشنبه تا ساعت 6 صبح جمعه سر را در مانیتور فرو برده و هی دانلود می کردم و هی آپلود و هی می نوشتم که: “ای اسپیپ قهرمان, همیشه پیشم بمان”. خستگی بر من مسطولی شد و مرا به رویا برد. در رویا بودم که صدایی مرا فراخواند. دیدم که حضرت مریم [3] است. فلفور دست و پایم را جمع کردم و از روی ارادت [4] سری خم کردم و با چاشنی “صبح بخیر, رئیس” و لبخندی موذیانه ابراز ارادت کردم. ایشان هم چون همیشه سر این بنده ی حقییر را بی منت نگذاشته و با “چوب دستی مستشا مانندی” آن چنان بر فرق سر مبارکمان کوبیدند که همچنان سوتی بسا بلبلی می کشد. به هر حال گذشت و ما یادمان آمد که راس ساعت 9 کارگاهی با موضوع SPIP داریم و کلی امر و اوامر در روز چهارشنبه شده بود که می بایست انجام می دادم. به زمان جرقه ای خود را به محیط کارگاه رساندم و مشغول اطاعت اوامر شدم که ناگهان صدای زنگ بگوش رسید. استاد شهاب [5] با لبخندی ملیح سلام گفت و رو به رویم نشست. من باب احوال پرسی از اوضاع و احوال پرسید. هر آنچه که اتفاق افتاده بود را گفتم، شاید که مرهمی بر دردم باشد. این گونه که نشد هیچ، با تصمیمی متحیر عقولانه مرا از سقف نگاهش آویزان کرد به طوری که از شدت ترس و حقارت کنج میز را گزیدم و چند صباحی آنجا ماندم. بالاخره گذشت و گذشت و گذشت تا این که اینترنت سر در هوا به زمین خورد و بر انباشته ی بدبختی هایم افزود. استاد شهاب چنان نگاه عاقل اند سفیه ای به من کرد که از شدت ضعف چند لحظه ای را در کما به سر بردم. به محض هوشیاری اوضاع را پیگیر شدم و با تحقیق و نفحص فراوان به خرابی سیستم مخابرات رسیدم. گزارش را به حضرت مریم و استاد شهاب دادم. داشتم کمی آرام می شدم که … بگذریم. که هر چه از فلاکتم بگویم کم است و کم لطفی ای است به مفهوم “بدبختی”. خلاصه شب شد و با خستگی چند روزه مرا به صلابه ی جلسه ای 3 ساعته کشیدند. آن چنان بر روان ناپاکم تاختند که از روی استیصال درخواست رفتن به دستور جلسه ی بعد را دادم. با هزار عجز و لابه پذیرفتند که دست از سر کچل شده ی من ناچیز بردارند. برداشتند، اما چه برداشتنی… گیر روی گیر که تو رو چه به SPIP و از این جور واژگان. [6] به هر حال با هر بدبختی ای که بود آن جلسه را هم به اتمام رساندیم و نوبت به شنبه رسید. لازم به توضیح است که ما از فرط علاقه به تکنولوژی هر روز یک قر و قمیش تازه می آییم و هی وفور آن را تجربه می کنیم. این بار از مرز اینترنت ADSL و شبکه ی بی سیم و … گذشته و چت بازی را تجربه می کردیم. “مسعود” نامی مدام پاپی من شده بود که این دوربین 150000 تومانی ای که برایتان خریده ام کجاست. من از همه جا بی خبر هم آن را به جفری [7] ارجاع دادم. خلاصه تا آمدن جفری این “مسعود” نام از همه جا بی خبر دهان مرا … [8] کرد. جفری آمد و مرا نجات داد. زنگ زدم به “مسعود” نام مذکور و رسیدن دوربین را گزارش دادم ولی ایشان با عصبانیت تمام از بنده امضاء می خواستند. هر چه به مخیله ی خود فشار آوردم نفهمیدم که دوربین چه ربطی به امضاء دارد. خلاصه گذشت و از سر همان علاقه ی فوق الذکر به تکنولژی رفتیم تا چت تصویری بکنیم. ما [9] دوربین را وصل کردیم و شروع کردیم به غیبت و نقشه کشیدن برای آن طرفی ها [10] بودیم که تماس گرفتند و گفتند باشد برای فردا. ما هم خوشحال و خندان رفتیم سراغ امورات جاری. در حالت کیفور کنسلی جلسه بودیم که ستون های پنجم و ششم مان در آن طرفی ها خبر دادند که خیط شدید، ما صداتون رو شنیدیم. حضرت مریم با عصبانیت به من گفت که “ما حرف بدی زدیم؟” من که از شدت ترس سفید شده بودم گفتم “شما که از دهان مبارکتان جز سخن شهد و شکر چیزی بر نمی اید. این بنده ی حقیر بودم که هی می گفتم … خلاصه این بار هم با هزار بدبختی گذشت و یکشنبه شد و روز از نو روزی از نو. این بار چنان مات و مبهوت تکنولوژی بودیم که جلسه با n ساعت تاخیر برگزار شد. تاخیرش “بخورد تو سر من بی بضاعت”. چنان محو تماشای تکنولوژی بودم که پاک یادم رفت. [11] دعوایی شد که نگو و نپرس. آن چنان گفتگویی بین دوستان در گرفت که گوشه ی سمت چپ تصویر واژه ی 12- با رنگ قرمز چشمک می زد و هی مجری برنام از گفتمان و اخلاق و دموکراسی و صلح جهانی و … حرف می زد. خلاصه سر مبارکتان را درد نیاورم. آن چنان خون و خون ریزی ای شد که … [12] بعدش … [13]

یادداشت  :

[1] دارالرحمه مکانی است که قرار ست که انسان ها به قرار باقی بروند. البته در جاهایی این واژه تحریف شده است و واژگانی چون میت خانه یا بهشت زهرا و امثالهم جایگزین آن شده است

[2] از چهارشنبه تا یکشنبه

[3] البته با آن حضرت مریم اشتباه نشود. ایشان رئیس بنده هستند.

[4] با چاپلوسی و پاچه خواری و … اشنباه نشود.

[5] یکی از اربابان حلقه است. گفته می شود که دستی در سحر هم دارد و بر خلاف شخصیت های هری پاتر با یک قلم دنیایی را زیر و رو می کند.

[6] من باب اطلاع این حقییر خرد آنچنان مورد آزار این دو بزرگوار قرار گرفتم که هنوز توان راست کردن قامت شکسته ام را ندارم.

[7] جفری دوستی است گرانقدر که همه گمان می کنند که از خارج آمده ولی نمی دانند که اهل همین دهات بغلی است و علاقه ی وافری به خر سواری دارد و من باب همین موضوع چند باری بنده هم به ایشان سواری داده ام.

[8] چون از گفت کلمه های بیگانه بیزارم و نمی توانستم برای “سرویس” که کلمه ای عربی الاصل است واژه ای بیابم از … استفاده کردم

[9] من و حضرت مریم

[10] آن طرفی ها شامل دکتر، “مسعود” نام، عطر محبوبه ی شهر، ارباب کوچک متخلص به فرناز تهرانی و روح پر فتوح جادی هستند که البته روح پر فتوح در حین انجام فتوحات بود و برای مدتی از آن طرف جدا شده است

[11] این پاک را با آن پاک اشتباه نگیرید.

[12] نوشتن این جملات به خاطر همان 12- ممنوع است

[13] نوشتن ادامه به خاط سری بودن آن ممنوع هست فقط همین را بدانید که خیلی خیلی خیلی خیلی سری بود


تو

بی تو چون خوابم

با تو چون رویا

بی تو چون آبم

با تو چون دریا

 

آی ای بینهایت!

ببین…

دستانم را بگیر

ببین که می لرزند

این همان دستانی است که

فریادها زده و خروش‌ها برآورده

 

دستانت را می‌گیرم

مثل همیشه گرم و لطیف‌اند

 

ادامه نداره.. نمی تونم توصیف کنم. نمی تونم بگم که دستای تو چقدر آرامش بخش اند. چقدر مست کننده اند.
هی نایاب ترین!
بی تو خواهم مرد
ببین…


سفید – قرمز

در ابتدا بهتر است که اندر کمالات و وجنات علائم صحبت کنم:” در زندگی علامت‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته و در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.” بله، همون جور که متوجه شدید این اولین جمله از کتابی زیبا است. به شما پیشنهاد می‌کنم که حتماً این کتاب را بخوانید چرا که در این کتاب به علائم زیادی اشاره شده است و ذهن خواننده را به رویایی فراموش شده چون دموکراسی و آزادی و حقوق بشر. نویسنده با ذهنی خلاق و سرشار به شما یادآوری می‌کند که واژگانی چون حقوق شهروندی، حقوق بشر، دموکراسی، آزادی، مشارکت، مدیریت مطلوب و … همه و همه در رمان‌هایی چون بینوایان و 1984 و قلعه‌ی حیوانات و… جای دارند. البته این نویسنده‌ی پر ذوق علاقه‌ی وافری به شخصیت باکسر (الاغ رمان قلعه‌ی حیوانات) دارد و در گوشه و کنار کتابش و حتا در دیگر کتاب‌هایش چون “چگونه بخندیم که طرف عق بزند”، “عشق، بلبلی لال و کور و احتمالاً شل”، “وظیفه‌ی بانوان فعال جامعه‌ی بدون جنسیت، خانه‌داری است”، “فنون معماری داخلی و تاثیر آن بر معماری خارجی” و … به وفور از این شخصیت زحمت‌کش نام می‌برد و بنده در جایی از کتاب‌های ایشان خواندم که این علاقه به جایی رسیده است که او (نویسنده) قصد دارد قبر مرحوم جرج اورول را نبش کند و دستان او را ببوسد و از او طلب کند که در نسخه‌های جدید کتابش هم‌چنان خوک‌ها را بر مسند قدرت نگه دارد و عاجزنه درخواست کند که جمله‌ی “همه با هم برابرند ولی بعضی‌ها برابرترند” را پررنگ‌تر بر دیوار اصطبل بنویسد. سر مبارکتان را به درد نیاورم. هر چه از ارباب و کتاب‌هایش بگویم کم است. جایی شنیدم که چند تا از کتا‌ب‌هایش نامزد کرده‌اند و به همین خاطر او بسیار خوشحال است و صد البته که خوشحالی او مایه‌ی زندگی ماست و روز ناراحتی‌اش روز مرگ ما. به شخصه علاقه‌ای که به این شخص دارم وصف ناپذیر است. این موضوع در مورد دیگران هم کم و بیش صادق است. چندی پیش در یکی از روزنامه‌های مهم دنیا (اگر اشتباه نکنم 50سال‌نامه‌ی یکی از روستاهای قلقوزآباد) مطلبی در وصف جمال پر صلوت و جلال ارباب نوشتند که بنده آن را عیناً در اینجا می‌نویسم: “چه قدر این پروفسور بزرگوار انسان مردم‌داری است و چه قدر برای این جامعه، بی‌مزد و منت عرق جبین ریخت و وقت گذاشت. گاهی آن‌قدر عرق می‌ریزد که آدمی می‌تواند در دریای شهود خدمت‌هایش غوطه‌ور شود. آه که چه آسمان دلش پرستاره است و ماه دلش آن‌چنان درخشان است که رخساره‌اش بر برکه‌های تنهایی هم نمایان است.” اوه، به کلی فراموش کردم که مشخصات کتاب را برایتان بگویم. نام: آشنایی با علائم زائد (حذف خوب است، حتا برای شما دوست عزیز) نویسنده: ارباب صفر-یک ناشر: نشر بلغورچی سال نشر: بهمن ماه

و این گونه بود که ارباب صفر-یک از علائم سخن گفت و ما را در غم جان‌گداز “حذف” فرو برد. ارباب در بخش آخر از کتابش گونه‌های حذف را توضیح می‌دهد و می‌فرماید که: “به نظر من بهترین گونه‌ی حذف، حذف تک‌درس است”. این جمله که در پی آن هیچ توضیحی نیست بیانگر نکته‌های عمیقی است که برای توضیح آن نیاز به زمان زیادی است ولی برای علاقه‌مندان چند کتاب را معرفی می‌کنم تا با مراجعه به آن‌ها ژرفای سخن ارباب را بفهمند. کتاب “غزلیلت ارباب” نوشته‌ی مولانا جلال الدین محمد بلخی مناظره‌ای است که نویسنده با فردی به نام خدا دارد و در آن ظاهراً بر سر موضوع “تک‌درس” که در جمله‌ی ارباب است بحث‌ها می‌کنند و فریاد‌ها می‌زنند. در جایی از همین کتاب بود که خواندم: مسلمانان، مسلمانان مسلمانی ز سر گیرید—– که کفر از شرم یار من مسلمان‌وار می‌آید و این‌جا همان نقطه‌ای است که مولانا با دلی پر خون از یار بی‌همتای خود (ارباب) دفاع می‌کند و مردم را برای پی‌روی از او فرا می‌خواند. ارباب در این کتاب(آشنایی با علائم) به زیبایی ارتباط بین حذف و اسپیپ را بیان می‌کند و در جایی می‌گوید: “تو ای اسپیپ! ای خالق تارنما(وب سایت)های زیبا! ای زیبای خفته! چه‌گونه تو را از این دل خط خطی‌ام حذف کنم… جدایی من و تو را تابی نیست”. ارباب نتیجه می‌گیرد که تنها راه وصال حذف علائم زائدی چون “خطر”، “ایست” و” با احتیاط برانید” است و البته در جایی پیشنهاد می‌کند که به جای علائم زائد، علامت‌هایی چون یک دایره‌ی قرمز که در دل خود یک مستطیل سفید دارد را جایگزین کنیم. پس بی چون و چرا چنین می‌کنیم.


سفر

گاهی ندیدن آدما یعنی سفر، یه سفر طولانی.
خدا حافظت باشه عزیزم.

مهم نیست که من می‌رم یا تو…
مهم اینه که از هم دور می‌شیم….


دستات

وقتی دستات تو دستام بود حس می کردم که پرهای یه قو رو تو دستام گرفتم…

 

ولی تو… توی …. زود دستت رو کشی.

عیب نداره…. تو هم یه روز عاشق می شی محبوب محجوب من!!!!!


PRIVATE SANCTUM

  My private sanctum broken. someone has named Gholi broke this area… I don’t know what heshe want? Gholi written comments in my friend’s weblogs too. It is not important until Gholi wrote in a weblog that I created for my private sabctums. now, I wanna find how Gholi find my weblog:
Accidentally or he/she check us with professional equipments. Because I did not leave any info about myself. I use alias and didn’t introduce my weblog to anyone…
Why I can’t write for myself????????????


عشق

عشق شیرین‌ترین واقعه‌ی زندگی هست. شیرین‌ترین، شیرین!!!!

I come back…

In these days that I was absent, I done:

1. Published 3 sites in tourism field and a political site: www.eslahtalaban.org

2. Any reformers couldn’t participate in 8th Iranian Parliament in Fars & Shiraz … 82 persons registered but only 5 persons accepted. Mr.Moafian (director of Fars reformers) had good static about this….

3. A good personal news that I will tell…


برگه‌ها :12345